پادگرد
کاور زندگی نامه یک انسان معمولی- اپیزود ۷
زندگی نامه یک انسان معمولی

زندگی نامه یک انسان معمولی- اپیزود ۷

۲ بهمن ۱۴۰۲ · 2 دقیقه

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

دیروز از معبد برگشتم. یاد گرفتم حرف های اضافه نزنم. یاد گرقتم از زبان تنها برای ارتباط برقرار کردن استفاده کنم. زبان از نظر من ناقص ترین اختراع بشر است. و من همیشه با زبان سر جنگ داشتم. دیروز بعد از تجربه ی روز سکوتم در معبد فهمیدم، از زبان انتظار بیش از حدی داشتم. زبان میتواند شکم من را سیر کند. میتواند برایم کار جور کند و به دکتر بفهماند که این سرم است که درد میکند نه شکمم. همین و نه بیش از این. ختی در این نکتهی آخر جای بحث وجود دارد. دارم به جایی میرسم که چند روز پیش، گنجشکی را دیده بودم که در حال کمک کردن به گنجشک دیگری بود. فکر میکردم با توجه به درس هایی که تا به حال خواندم میتوانم جون گنجشکی که روی زمین افتاده بود را نجات دهم. و از خودم قهرمان بسازم. نیست. دیگر گنجشک اینجا نیست. نه حتی بدن کوچکش که در لحظات آخر همچنان در دستان من گرم بود. من دخالت کردم. آخرین لحظات دو گنجشک را به هوای ادامه دادن، از بین بردم. این راهی که میروم، به کجا میرسد نمیدانم. اما جاده ی درستی است. این را حس میکنم و برای بیان کردن دلیلش، زبانی نمیشناسم. من از شرق آمده ام. از جایی که خورشید طلوع میکند. من در شرق یاد گرفتم، هنر میماند و هنرمند نه. که من قطره ای از دریام. من یاد گرفتم که جلوی بزرگتر پاهایم را دراز نکنم. به تو، شما بگویم. اول سلام کنم. کسی وارد شد از جایم بلند شم. در دنیا به هرچه رسیدم و هر کسی شدم. هیچ کدام این ها را فراموش نکنم. من در شرق یاد گرفتم از تمام پرندگان تنها سی مرغ ، سیمرغ شدند. من اولین قدم هایم را در منطق الطیر تجربه کردم. اولین زنی که شناختم رابعه بود. من با خورشید از شرق به غرب آمدم. از شهر عشق و شعری که خاک گرفته به آسمون آبی و پاک ساعتی. سرعت زمان در این شهر، سرعت نور است. من در درس هایی که اینجا خواندم، میدانم که اگر یک چیز غیر بومی را در یک جای جدید قرار دهی، دچار بیماری های جدید میشود که بدنش نمیشناسد. دچار دردهایی میشود که برایش آشنا نیشت. یا عادت میکند و بدنش ایمنی لازم را پیدا میکند. یا نمیتواند و از بین میرود.

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.