پادگرد
کاور هوشنگ ابتهاج | کاروان (گالیا)
شعر با صدای شاعر

هوشنگ ابتهاج | کاروان (گالیا)

۱۳ خرداد ۱۴۰۵ · 5 دقیقه

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

▨ نام شعر: کاروان (گالیا) ▨ شاعر: هوشنگ ابتهاج ▨ با صدای: هوشنگ ابتهاج ▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری ـــــــــــــــــــــــــــــــ دیر است، گالیا! در گوشِ من فسانهٔ دلدادگی مخوان! دیگر ز من ترانهٔ شوریدگی مخواه! دیرست، گالیا! به ره افتاد کاروان عشق من و تو؟... آه این هم حکایتی‌ست. اما، در این زمانه که درمانده هر کسی از بهر نان شب دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست. شاد و شکفته، در شبِ جشنِ تولّدت تو بیست شمع خواهی افروخت تابناک، امشب هزار دخترِ هم‌سالِ تو، ولی خوابیده‌اند گرسنه و لخت، روی خاک. زیباست رقص و نازِ سرانگشت‌های تو بر پرده‌های ساز، اما، هزار دخترِ بافنده این زمان با چرک و خونِ زخمِ سرانگشت‌هایشان جان می‌کنند در قفسِ تنگِ کارگاه از بهرِ دستمزدِ حقیری که بیش از آن پرتاب می‌کنی تو به دامانِ یک گدا. وین فرشِ هفت‌رنگ که پامالِ رقص توست از خون و زندگانیِ انسان گرفته رنگ در تار و پود هر خط و خالش: هزار رنج در آب و رنگ هر گل و برگش: هزار ننگ. اینجا به خاک خفته هزار آرزوی پاک اینجا به باد رفته هزار آتش جوان دستِ هزار کودکِ شیرینِ بی‌گناه چشمِ هزار دختر بیمار ناتوان... دیرست، گالیا! هنگامِ بوسه و غزل عاشقانه نیست هر چیز رنگ آتش و خون دارد این زمان. هنگامهٔ رهایی لب‌ها و دست‌هاست عصیان زندگیست. در رویِ من مخند! شیرینیِ نگاه تو بر من حرام باد! بر من حرام باد ازین پس شراب و عشق! بر من حرام باد تپش‌های قلبِ شاد! یارانِ من به بند: در دخمه‌های تیره و نمناکِ باغشاه در عُزلتِ تب‌آورِ تبعیدگاهِ خارک. در هر کنار و گوشهٔ این دوزخ سیاه. زودست، گالیا! در گوش من فسانهٔ دلدادگی مخوان! اکنون ز من ترانهٔ شوریدگی مخواه! زودست، گالیا! نرسیده‌ست کاروان... روزی که بازوانِ بلورین صبح‌دم برداشت تیغ و پردهٔ تاریکِ شب شکافت، روزی که آفتاب از هر دریچه تافت، ..

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.