پادگرد
کاور فصل سوم؛ بزک‌چینی
پادکست شَکَر

فصل سوم؛ بزک‌چینی

۱۴ تیر ۱۴۰۵ · 5 دقیقه

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

🎙️ این بار در پادکست شکر ، میکروفون را به کودکان سپرده‌ایم. در این فصل، با افتخار میزبان گروه بزک‌چینی هستیم؛ کودکانی که قصه‌های خودشان را می‌نویسند و روایت می‌کنند. بیایید به صدای آن‌ها گوش بدهیم، قصه‌ها را با دیگران به اشتراک بگذاریم و کمک کنیم صدای کودکان بیشتر شنیده شود. 🌱 دو خواهر نویسنده: محرم‌حسین، دانش‌آموز صنف سوم گویندگان: صالحه علی‌زاده (راوی)، ستایش الله‌یار (در نقش لیلا) و ساغر نادری (در نقش فریده) ویراستار متن و مسئول پادکست: شمس نظری در یک شهر کوچک، دو خواهر به نام‌های لیلا و فریده با هم زندگی می‌کردند. آن‌ها پدر و مادرشان را از دست داده بودند و دل‌شان پر از غم و تنهایی بود. چند ماه بعد كاكا و خانم کاکای‌شان که با آن‌ها زندگی می‌کردند نیز از دنیا رفتند و لیلا و فریده دیگر هیچ‌کس را نداشتند. روزی هر دو با هم نشستند و تصمیم گرفتند درس بخوانند و باسواد شوند. فریده که کوچک‌تر بود، آهی کشید و گفت: «ما تنها مانده‌ایم. هیچ‌کس نیست کمک‌مان کند.» لیلا دست خواهرش را گرفت و گفت: «ولی ما هنوز همدیگر را داریم. بیا درس بخوانیم، شاید زندگی‌مان بهتر شود.» فریده لبخند زد: «من همیشه دوست داشتم معلم شوم.» لیلا گفت: «من می‌خواهم داکتر شوم و آدم‌ها را نجات بدهم.» از آن شب به بعد، آن‌ها هر روز با هم درس می‌خواندند. زندگی‌شان آسان نبود؛ چون فقیر بودند و سختی‌های زیادی می‌کشیدند. بعد از سال‌ها تلاش و زحمت، بالاخره درس‌های‌شان را تمام کردند. لیلا یک داکتر لایق و فریده معلمی مهربان شده بود که همه بچه ها او را دوست داشتند. آن‌ها فهمیدند که با زحمت و امید می‌توان به آرزوها رسید. لیلا و فریده ثروتمند شدند؛ اما ثروت را برای خود نگه نداشتند. آن‌ها یک مکتب بزرگ و پیشرفته ساختند تا كودكان فقير بتوانند رایگان درس بخوانند و باسواد شوند. @buzakechini

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.