پادگرد
کاور آخر بازي
روایت های کتاب گویا/ داستان (به یاد حسین محمدیانی

آخر بازي

۲۲ خرداد ۱۴۰۱ · 59 دقیقه

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

نویسنده: ساموئل بکت کارگردان: پری صابری در اتاق خالی، با دو پنجره کوچک، پیرمرد کور و فلجی به نام «هام» روی صندلی چرخ‌دار نشسته است. خدمتکار او «کلاو» قادر به نشستن نیست. پدر و مادر بی پای او یعنی «نگ» و «نل» در دو سطل زباله در کنار دیوار هستند و ... هام درواقع در برزخ خویشتن گرفتار شده و بارها تأکید می‌کند بیرون از اینجا مرگ است؛ مرگی که همه کائنات را در کام خود فروبرده و کلاو میان این دو دنیا در رفت‌وآمد است. مهم نیست انسان‌ها زندگی را چگونه بازی می کنند، پایان و نتیجه‌ی بازی زندگی «مرگ» است. مرگ، مسئله‌‍ی محوری داستان است که نمایش حول آن پیش می‌رود. همه‌ی شخصیت‌ها برای تداوم وجودشان به دیگران وابسته‌اند و هیچ یک آزاد نیستند. کلماتی که در صحبت‌هایشان به کار می‌برند تکرار می شود و نمی‌توانند مفهوم واضحی را به دیگری انتقال دهند. صحنه‌ی داستان (نمایش‌نامه)، فضای خفقان‌آور و محدود اتاق، نمادی از زندان زندگی است. کارها و گفت‌وگوهای شخصیت‌ها، تفکری از یک زندگی منفی و خنثی را در خود دارد. آنها زندگی را بدون ارزش می‌دانند و در تلاش برای یافتن راه رهایی از آن هستند. هام و کلاو، به مرگ آگاهی کامل دارند و می‌دانند که قادر به تغییر سرنوشت و آینده خویش نیستند؛ از این‌رو به راه‌حل‌های مختلفی می‌‎‌اندیشند تا گذشت زمان و مرگ را فراموش کنند، مانند: رجوع به خاطرات، گفت‌وگوهای بی‌هدف و پوچ. آنها آخرین حضور خود را در زندگی نمایش می‌دهند. انتظار برای به‌دست آوردن آرامش و رهایی از درد از سوی هام، نه فقط از بار پوچی این نمایش کم نمی‌کند، بلکه آن را قوت می‌بخشد؛ چراکه در پایان درمی‌یابد که مسکن‌هایش تمام شده و این تباهی انتظارش را نمایان می‌سازد. نیرویی نامرئی همانند یک طناب، شخصیت‌ها را به هم پیوند داده است. آنها تمایل به ترک یکدیگر دارند، اما توانایی‌اش را ندارند. کلاو بارها بیان می‌کند که می‌خواهم تنهایت بگذارم، اما چنین کاری نمی‌‌کند؛ آنها وابسته و محتاج یکدیگرند. زندگی‌شان یک کلیشه تکراری است؛ مثل روزمره‌گی یا به عبارتی روزمرگی که بر زندگی انسان معاصر سایه افکنده است. هام و کلاو هم‌زیستی پیدا کرده‌اند و اگر بخواهیم کمی سیاسی به این ماجرا نگاه کنیم، کلمه‌ی «استعمار» کاملاً مناسب است؛ چراکه کلاو زیر سلطه‌ی هام است و به این سلطه آگاه است. هام نماد جامعه سرمایه‌‌داری است که امید را رها کرده و می‌خواهد در این برهه از زمان، منافع خود را تأمین کند.

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.