پادگرد
کاور خشم بزدلانه
رادیو مصدق

خشم بزدلانه

۲ دی ۱۴۰۴ · 5 دقیقه

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

خشم بزدلانه «بدترین جنایت آن‌هاست که تماشا می‌کنند و وانمود می‌کنند که بی‌گناه‌اند.» جمله‌ای از کامو که هر بار جامعه زخمی می‌شود، دوباره مثل زنگی قدیمی در گوش ما می‌پیچد؛ زنگِ تماشاگرانی که خود را کنار کشیده‌اند اما از دور، بلندترین فریادها را می‌زنند. به چند برچسب همه را یک کاسه کنید و آنها را فعلا به فحش و ناسزا و تهدید ببندید، با خشمی بز دلانه منتظر بنشینید تا روز موعود که به حساب غیر از ما که قبله عالمیم و لایق سجده، برسیم. خشم بر دلانه خشمی است که دلِ سوختن نمی‌آید؛ از دلِ نساختن می‌آید. خشمی که نه محصول رنج است، نه تجربه، نه خطر. خشمی زاده‌ی سال‌ها پناه گرفتن پشت امن‌ترین گوشه‌های زندگی. این خشم، در تاریکی آسودگی حاصل شده است. نه نعره‌اش آزموده‌ی میدان است، نه دندان‌هایش لمس کرده‌ی خطر. تنها قدرتش در این است که از دور زوزه بکشد و خودش را شجاع جلوه بدهد. خشم بزدلانه، خشمی است که پنجره را ترجیح می‌دهد به خیابان؛ تماشا را ترجیح می‌دهد به حضور؛ و قضاوت را ترجیح می‌دهد به هزینه. این‌ها کسانی‌اند که با کوچک‌ترین لرزِ خطر، خود را در پیله‌ی امن می‌پیچند، اما وقتی کسی در میدان می‌لغزد، اولین کسانی‌اند که سنگ پرتاب می‌کنند. خشم بزدلانه، می‌خواهد با خونِ دیگری قهرمان شود؛ خونی که از رگِ خودش نمی‌چکد، از رگِ «هرمس» می‌چکد؛ هر کسی که غیر از خودِ اوست. کنشگر واقعی در میدان ایستاده است؛ جایی که ایستادن بهایش جان است و نان. او با دست لرزان تصمیم گرفته و با دل لرزان ادامه داده.خشم هم داشته باشد خشونت ندارد، خون عزیزش را ریخته باشند او نه تنها به دنبال خون ریختن از پس انتقام نیست که به دنبال پایان چرخه شوم خون بازی است. زخم دارد، خطا دارد، تنهایی دارد. و هیچ‌کدام را پشت کلمات پنهان نکرده. اما تماشاگرِ خشم‌فروش… او میدان را فقط از دور دیده. نه نامش در فهرست خطر بوده، نه حتی یک شب را با ترسِ کوبیدن درِ نیمه‌شب خوابیده. اما زبانش— زبانش تیزترین سلاح اوست. او در امن‌ترین نقطه ایستاده و حکم صادر می‌کند. زخم ندیده، اما زخم‌ها را اندازه می‌گیرد. خون نداده، اما درباره‌ی مجازات خونِ داده‌شده نظر می دهد. تمام هنر او این است که ادای مبارزه را درآورد بی‌آنکه حتی یک قدم در میدان بردارد. ماجرای تماشاگر خشم‌فروش همین‌جا تمام نمی‌شود. او در آینده نقش دیگری پیدا می‌کند. تماشاگر خشم‌فروش در روزهایی که خشم هزینه دارد، خاموش است. اما در روزی که خطر از میان برداشته می‌شود، روزی که میدان امن است و فریاد، دیگر ترس ندارد، ناگهان همان خشم فروخورده— خشمی که سال‌ها پشت ترس پنهان مانده یا تنها با چند ناسزا در جایی بی خطر آن را تهی کرده به شکل خون‌ریزی تازه فوران می‌کند. او، در نبود خطر، تیغ برمی‌دارد نه برای عدالت، بلکه برای تسویه‌حساب با ترس‌های خودش. ترس‌هایی که هرگز جرأت روبه‌رو شدن با آن‌ها را نداشت. این‌جاست که تماشاگر خشم‌فروش از دلِ امنیت امروز، به خطرِ فردا بدل می‌شود: هیولایی که در زمان سخت خاموش بود و در زمان بی‌خطر، بلندترین و خونین‌ترین فریادها را می‌زند. در اسطوره‌ها می‌گویند هِرمِس، خدای پیام و گذر بود؛ همیشه در میانِ جهان‌ها می‌دوید— میان روشنایی و تاریکی، میان خطر و آرامش، میان مرگ و زندگی. او تنها خدایی بود که قدم در جاهایی می‌گذاشت که دیگران از رفتنش می‌ترسیدند. راه می‌برد، خبر می‌آورد، و برای رساندن حقیقت، از دل خطر می‌گذشت. و همیشه کسانی بودند که از پشت دیوارها می‌گفتند: «اگر راهت درست بود، این‌همه رنج نمی‌کشیدی.» اما هرمس آرام می‌گفت: «پیام را آن‌که می‌دَوَد می‌برد، نه آن‌که از پشت دیوار تماشا می‌کند.» و امروز، تماشاگرِ خشم‌فروش همان کسی‌ست که هیچ‌گاه پا در راه نگذاشته، اما انتظار دارد پیامِ آزادی را بدون دویدن، بدون رنج، بدون خطر بر دوش او بنویسند. او از خونِ هرمس حرف می‌زند بی‌آن‌که بفهمد خونِ پیام‌رسان همیشه بر زمین می‌ریزد و تماشاگران همیشه سالم می‌مانند.

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.