پادگرد
کاور چشم‌آبی
نقاشی خیال با شعر

چشم‌آبی

۱۳ شهریور ۱۴۰۵ · 3 دقیقه

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

صدایی مرموز با من سخن می‌گوید. من راه می‌روم، او «بنشین» می‌گوید؛ گاهی آرام، گاهی با تشر. هیچ رحمی هم در کارش نیست. دوباره جایی سبز شده‌ام، با کسی که نمی‌شناسم؛ قرار دیوانگی گذاشته‌ام. در کافه‌ای شبیه خانه‌ی مادربزرگ‌ها، خلوت، اما دنج. همه‌ی میزهای کناری خالی‌ست جز یکی، آن گوشه، کنار پنجره. آنجا دختری نشسته با چشم‌هایی که بلند سخن می‌گویند. حدس می‌زنم آبی‌ست. در محفل‌های کوچک، برای رنگین کردن شیشه‌ها تنها حضور یک دختر کافی‌ست؛ اگر او یک مهرماهی‌ست. دلم کمی شور می‌زند. کاش اصلاً بگوید نمی‌آید. مرا از دور دیده و فکر می‌کند رنگ موهای من به کتانی‌های او نمی‌آید. یا از دخترِ چشم‌آبیِ ما خوشش نمی‌آید. دامن دختر مژده‌ی آمدن فصل تازه را می‌دهد. اسمت چیست؟ تمرینی‌ست برای تمام زندگی. نگاه‌های زیرچشمی؛ شیطنتی کودکانه یا گناهی نابالغانه؟ کاش بی‌مقدمه بگوید منتظر کیست، یا خانه‌اش خیلی دور است. «به تو مربوط نیست.» با خود زیر لب می‌گویم. برای بوییدن گل نیازی به چیدن نیست. یک قهوه مهمان من؛ لوبیای سحرآمیز من. رازِ آبی بودن گل تمام داستان است. عشق در همین قدم‌های کوچکِ بی‌جهت است. این را آرام می‌گوید.

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.