پادگرد

موضوع

هنر

کاور رادیو لاژورد

رادیو لاژورد

رادیو لاژورد تصویری که میتوانید بشنوید. یک تجربه ی شنیداری متفاوت برای کسانی که میخواهند دقایقی از میان خانه ناپدید شده و با ما در میان یک اتفاق چشم باز کنند. در میان جنگ تیر بخورند، کنار ساحل چشم باز کنند یا فقط یک شلوغی ساده را بشنوند. در رادیو لاژورد سعی میشود تا شما تصویری را بشنوید و در میان یک داستان چشم باز کنید. مفتخریم که همراهان شما در این سفر هستیم. در جایی آرام بنشینید، هندزفری را در گوش ها فشار داده و هرچه تخیل دارید پشت چشم ها قرار دهید.

کاور یاقوت زن سرخ پوش میدان فردوسی

یاقوت زن سرخ پوش میدان فردوسی

و اما داستان زن سرخ پوش که او را یاقوت صدا می زدن راوی میگوید:.. آن‌هایی که تهرانِ پیش از انقلاب را به یاد دارند زن سرخ‌پوش اطراف #میدان فردوسی را دیده‌اند. زنی بزک‌کرده، لاغراندام، با قامتی متوسط، صورتی استخوانی که گذر عمر و ناگواری روزگار شکسته‌اش کرده بود. همه چیزش سرخ بود: کیف و کفش و جوراب و #دامن و #پیراهن و تل سر و بغچه‌ی همیشه‌دردستش و این اواخر روسری و عصایش. تهرانی‌ها نام «یاقوت» بر او گذاشته بودند و خود نیز چنین دوست داشت. سال‌ها ــ می‌گویند بیست سی سال ــ هر روز، صبح تا شب، ساکت و آرام در حوالی میدان فردوسی ایستاده بود. اگر این حرف راست باشد، من جزو آخرین کسانی بودم که او را دیده‌اند. چنان به اطراف میدان نگاه می‌کرد که گویی همین لحظه کسی که منتظرش بوده از راه می‌رسد. بیش‌تر او را در ضلع شمال شرقی میدان، اول خیابان فیشرآباد (قرنی امروز) می‌دیدم. همان‌جایی که امروز پاساژی ساخته‌اند. به پایین میدان نگاه می‌کرد. همه می‌گفتند جفای معشوقی که از او خواسته بود با لباس سرخ بر سر قرار بیاید و نیامده بود او را برای همیشه سرخ‌پوش و خیابان‌نشین کرده بود. آدم‌ها را یکی‌یکی نگاه می‌کرد مگر یکی از آن‌ها همانی باشد که باید. گاهی که خسته می‌شد روی سکوی مغازه‌ها می‌نشست. مغازه‌دارهای اطراف با او مهربان بودند و به او چایی یا غذا می‌دادند. بعضی گفته‌اند ره‌گذران به او پول هم می‌دادند و من خود این را ندیدم، ولی می‌دیدم که گاهی لات‌ها و کودکان ول‌گرد و گدا سربه‌سرش می‌گذاشتند و او ناچار به جای دیگری از میدان می‌رفت. اسطوره‌ی تهران بود. همیشه ساکت بود و حرف نمی‌زد و اگر مسعود_بهنود مصاحبه با او را در کاستی منتشر نکرده بود، امروز صدایش را نداشتیم. سپانلو در منظومه‌ی خانم زمان او را به یاد تهران آورد: «بدان سرخ‌پوشی بیندیش که عمری مرتب به سروقت میعاد می‌رفت و معشوق او را چنان کاشت که اکنون درختی‌ست برگ و برش سرخ ».

کاور راشویتز

راشویتز

همه اسم‌ها و نامها و ماجراهای و اتفاق‌ها قسمتی از پازلیه که اگه حوصله کنیم میتونیم به هم وصلشون کنیم، در دنیای پراز هرج و مرج و همهمه،میشه دقیق شد، هممون و تمام داستان‌هامون بهم وصله.اگه دقیق بشیم نکته‌های زیادی وجود داره.گره‌ها به دست خود،خودت باز میشه.آگهی: به یک گوش‌ِشنوادار ماهر و ذهنی که در ساعات غیراداری بازه، نیازمندیم. راشویتزی شو رفیق.