پادگرد
کاور شب پنجاه‌ونه ـ حکایت ملک‌نعمان و فرزندان او
1001 شب

شب پنجاه‌ونه ـ حکایت ملک‌نعمان و فرزندان او

۲۹ فروردین ۱۴۰۴ · 5 دقیقه

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

«او زیور همی‌بست و بازرگان همی‌گفت: به زیورها بیارایند مردم خوبرویان را / تو سیمین‌تن چنان خوبی که زیورها بیارایی» شنیدیم که نزهت‌الزمان به کنیزی افتاد و عاقبت به دست بازرگانی مهربان افتاد که از او برای ملک نعمان نامه‌ای گرفت و تصمیم گرفت او را به سلطان دمشق بفروشد. اما سلطان دمشق هم کسی نبود جز برادر بزرگ‌تر نزهت‌الزمان، شاهزاده شرکان. ادامۀ قصه را در شب ۵۹ بشنوید. بعضی واژه‌های دشوار شب ۵۹: استبرق: پارچۀ نفیس زربفت طوق: گردن‌بند کابین بستن: عقد کردن منشور: فرمان

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.