پادگرد
کاور شب هفتادویک ـ حکایت ملک‌نعمان و فرزندان او
1001 شب

شب هفتادویک ـ حکایت ملک‌نعمان و فرزندان او

۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۴ · 4 دقیقه

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

«پس ضوءالمکان پس از شنیدن نام ملک نعمان و بغداد گریان شد و با تون‌تاب گفت: پس از این من در اینجا نتوانم زیست. ناچار با همین قافله باید سفر کنم.» شنیدیم که ملک‌نعمان در نامه‌ای به شرکان نوشت که همراه با خراجش کنیزی را که تازه پیدا کرده برای او بفرستد. نزهت‌الزمان هم مشتاقانه سفر را شروع کرد و از قضا ضوءالمکان هم که در دمشق بود با آن‌ها به بغداد روانه شد. حالا شب ۷۱م را بشنوید.

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.