

شنیدن و نگهداشتن این اپیزود
پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحههای دیگر هم ادامه پیدا میکند.
برای خواندن و مرور دوباره
گفتوگو را به متن همراهت تبدیل کن
متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.
کتابخانه و بازخورد
برای شناخت بهتر پیش از شنیدن
این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است
در اپیزودهای بررسیشده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصلهای قابل پخش و پرسشهای مهم را از متن اپیزود استخراج میکند.
تحلیل این اپیزودتکمیل این اپیزود
اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازهای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی میشوند.
متن منتشرشده توسط پادکستر
توضیحات اپیزود
وقتی بیدار شدم که آفتاب برآمده بود و بر روی شکم خود قاب استخوان و پارهای پوست و تخم خرمای نارسیده دیدم و در آن مکان هیچچیز از فرش و اسباب نیافتم. در این شبها عزیز بازرگان برای تاجالملوک قصۀ زندگی و عاشقیاش را روایت میکند و ما هم میشنویم. عزیز قرار بود با دخترعمویش، عزیزه، ازدواج کند، اما عاشق دختری زیبا و فتانه شد و ازدواجش با عزیزه بر هم خورد. معشوقۀ عزیز به او پیغامهای رمزی میداد و عزیزه از سر مهربانی آن رمزها را برای عزیز میگشود و به او در راه وصال معشوقش کمک میکرد. پس از بارها پیغام و پسغام، دختر با عزیز در باغی وعده کرد، اما عزیز نادان را خواب گرفت و صبح که بیدار شد دید که دختر آمده و رفته و برای او پیغامی شکایتآمیز گذاشت. اکنون عزیز باز گریان و نالان به نزد عزیزه برگشته تا راهکاری بیابد. بعضی واژههای دشوار شب ۱۱۷: حبالرمان : غذایی احتمالا شبیه خورش ناردون (در حکایت نورالدین و شمسالدین، شب ۲۳، هم حضور مؤثری داشت) خسته : زخمی ▪️قصهخوان: فاطمه سالاروند ▪️ضمایم و تعلیقات: علیرضا فتاح ▪️نگارگر: حمید قدسی (استودیو سواد) ▪️رژیسور: فاطمه مهربان ▪️طرح و تهیه: امید مهدینژاد ▪️تهیهشده در: استودیو سهنقطه
نظرها
هنوز نظری نوشته نشده.





