پادگرد
کاور فروغ فرخزاد | عروسک کوکی (کامل و پالایش شده)
شعر | با صدای شاعر

فروغ فرخزاد | عروسک کوکی (کامل و پالایش شده)

۱۱ اسفند ۱۴۰۲ · 4 دقیقه

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

▨ نام شعر: عروسک کوکی ▨ شاعر: فروغ فرخ‌زاد ▨ با صدای: فروغ فرخ‌زاد ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ــــــــــــــــ بیش از این‌ها، آه، آری بیش از این‌ها می‌توان خاموش ماند می‌توان ساعات طولانی با نگاهی چون نگاهِ مردگان، ثابت خیره شد در دود یک سیگار خیره شد در شکل یک فنجان در گلی بی‌رنگ، بر قالی در خطی موهوم، بر دیوار می‌توان با پنجه‌های خشک پرده را یکسو کشید و دید در میان کوچه باران تند می‌بارد کودکی با بادبادک‌های رنگینش ایستاده زیر یک طاقی گاری فرسوده‌ای میدان خالی را با شتابی پرهیاهو ترک می‌گوید می‌توان بر جای باقی ماند در کنار پرده، اما کور، اما کر می‌توان فریاد زد با صدایی سخت کاذب، سخت بیگانه «دوست می‌دارم» این بخش در دکلمه‌ی شاعر نیست می‌توان در بازوان چیره‌ی یک مرد ماده‌ای زیبا و سالم بود با تنی چون سفره‌ی چرمین با دو پستان درشت سخت می‌توان در بستر یک مست، یک دیوانه، یک ولگرد عصمت یک عشق را آلود ** می‌توان با زیرکی تحقیر کرد هر معمای شگفتی را می‌توان تنها به حل جدولی پرداخت می‌توان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت پاسخی بیهوده، آری پنج یا شش حرف این بخش در دکلمه‌ی شاعر نیست می‌توان یک عمر زانو زد با سری افکنده، در پای ضریحی سرد می‌توان در گور مجهولی خدا را دید می‌توان با سکه‌ای ناچیز ایمان یافت می‌توان در حجره‌های مسجدی پوسید چون زیارتنامه خوانی پیر ** می‌توان چون صفر در تفریق و جمع و ضرب حاصلی پیوسته یکسان داشت می‌توان چشم ترا در پیله‌ی قهرش دکمه‌ی بیرنگ کفش کهنه‌ای پنداشت می‌توان چون آب در گودال خود خشکید می‌توان زیبایی یک لحظه را با شرم مثل یک عکس سیاه مضحک فوری در ته صندوق مخفی کرد می‌توان در قاب خالی مانده‌ی یک روز نقش یک محکوم، یا مصلوب، یا مغلوب را آویخت {نقش یک محکوم، یا مغلوب، یا مصلوب را آویخت} میتوان با صورتک‌ها نقطه‌ی {رخنه‌ی} دیوار را پوشاند می‌توان با نقشهایی پوچ‌تر آمیخت می‌توان همچون عروسک‌های کوکی بود با دو چشم شیشه‌ای دنیای خود را دید می‌توان در جعبه‌ای ماهوت با تنی انباشته از کاه سال‌ها در لابلای تور و پولک خفت می‌توان با هر فشار هرزه‌ی دستی بی‌سبب فریاد کرد و گفت «آه، من بسیار خوشبختم» ▨ فروغ فرخ‌زاد از دفتر «تولدی دیگر» ــــــــــــــــ پی‌نوشت اول: شوربختانه چندین بند از شعر در خوانش شاعر موجود نبود. اما متن آن در اینجا آمده است. پی‌نوشت دوم: متن شعر منطبق بر خوانش شاعر است و با نسخه‌ی چاپ شده در کتاب، تفاوت‌هایی دارد. شکل مکتوب شعر‌، در داخل آکولاد {} آمده است.

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.