پادگرد
کاور محمد مختاری | از آن نیمه
شعر | با صدای شاعر

محمد مختاری | از آن نیمه

۸ تیر ۱۴۰۵ · 6 دقیقه

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

▨ نام شعر: از آن نیمه ▨ شاعر: محمد مختاری ▨ با صدای: محمد مختاری ♪ پالایش و تنظیم: شهروز ─────♪ ───── این خوانش در تاریخ ۱۸ فروردین ماه ۱۳۷۷ انجام شده؛ یعنی نه ماه پیش از قتل دردناک او ─────♪ ───── باید درست نیمه‌ی شب باشد آنجا که چشم می‌بندد او در نمک اکنون که چشم می‌گشایم اینجا در برفی که از صبح افقی باریده‌است خوابی که دیده می‌شود آن سوی زمین در این سو قطارم را می‌برد و همهمه سرم را انباشته است. کی می‌رسد؟ چگونه پایان خواهد یافت این خط که بین دو حاشیه کشیده می‌شود؟ و این زن ِ شکسته که سمت چپم نشسته می‌بافد یکریز رج‌هایش را و میله‌ها و انگشتانش زیر و رو می‌شوند در نمک و برف. سر برمی‌گردانم تا ایستگاه که پیشوازی یا بدرقه‌ای ندارد رویای وقت را تکه‌های جنگل ِ ناآشنا سوراخ‌سوراخ کرده‌است جسم ِسپید که نی یا نیزه‌ای گُله به گُله پوستش را کنده باشد تابیده است وسوسه در ذهن و ناگزیر روانم در خوابی که دیده می‌شود آن سو و دوره‌ی رویا را دستی می‌چیند با مقراض هرچند وقتی چشم برهم می‌نهم در صفحه‌ی سپید می‌بینم مژگان اوست که بر هم قرار گرفته‌ست می‌تابد خواب از ته ِ دریاچه‌های منجمد و باد می‌سوزاند صورتش را هرگاه از نمک بیرون می‌زند تا بیامیزد با کودکانی که سطح ِ یخ را بهانه‌ی جشن و بازی کرده‌اند رقصی که بازمی‌گردد تا عمق ِ بلور تا شب ِ آن سو آن پیکره چگونه برون مانده است و زل زده است و دعوت می‌کند؟ انگار هرچه گم شده است آنجا در خاک اینجا برون می‌آید از یخ و شاهد زمین است این صورت تکیده‌ی شفاف با گوشواره‌ای که هنوز برق می‌زند و زخم گوشه‌ی دهانش را می‌تاباند که قدمت جیغش را در تنهایی معین می‌دارد و سرنوشتی را برش می‌زند تا این مسافر که هیچ‌کس صدایش را نمی‌شنود در خوابی که دیده می‌شود آن سو باید درنگ می‌کردم وقتی لب‌هایم کرخت می‌شد سرمای تازه بازوی راستم را نیز اذیت می‌کند شاید سپیدی ِ بی‌آرام رامم کرده است انگار چیزی دارد یخ می‌زند یا نمک می‌شود دوباره اینجا نگاه ِ هیچ‌کس روشن نیست باید برای دیدار همچنان چشمان قدیمی‌ام را حفظ کنم و بازگردم رویا را تا آنجا که باید کم‌کم پایان پذیرد وهم ِسپید در تن می‌دود و سبزی ِ سیاه از رگه‌ها گاهی رد می‌شود انبوهی نگاهی که ناگهان هجوم آورده ست دیدن را هولناک کرده‌است و وسوسه ی دیدن را افزوده است در این زمین که از هر جایش سر برکرده است بلوط ِسپید یا مومیایی یا صورتی دل ـ یخ یا پیکره‌ای دل ـ نمک و چشم را می‌کِشاند تا تبدیل کند و این زن ِ شکسته که می‌بافد خود را یکنواخت تنها روبه‌رویش را می‌نگرد می‌بیند آیا هرگز مقابلش را؟ می‌تواند اصلا ببیند؟ بیرون پنجره نگاهی‌ست که تاریکی ِ سحرگاهش را به روشنای این عصر کشانده‌است می‌تابد خود را بر دست راستم که کم‌کم کرخت می‌شود همچون نوشتنم از راست که سایه‌اش بر کاغذ دارد آرام می‌گیرد باید چقدر می‌نوشتم تا چشمم بیارمد؟ باید چقدر چشم می‌گشودم، تا چشم گشاید او دوباره؟ و این زن ِ شکسته که اکنون به شیشه چسبیده است... پلکم به هم می‌آید و دستم فرو می‌ماند در نقطه‌ی هنوز و برف حتما باز هم افقی می‌بارد در شیشه‌ی قطار که اکنون تاریک است. ▨ محمد مختاری مونترال - تورنتو ، آذر و دی ماه ۱۳۷۴ از مجموعه شعر وزن دنیا صفحه‌ی ۸۳

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.