

شنیدن و نگهداشتن این اپیزود
پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحههای دیگر هم ادامه پیدا میکند.
برای خواندن و مرور دوباره
گفتوگو را به متن همراهت تبدیل کن
متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.
کتابخانه و بازخورد
برای شناخت بهتر پیش از شنیدن
این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است
در اپیزودهای بررسیشده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصلهای قابل پخش و پرسشهای مهم را از متن اپیزود استخراج میکند.
تحلیل این اپیزودتکمیل این اپیزود
اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازهای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی میشوند.
متن منتشرشده توسط پادکستر
توضیحات اپیزود
شاملو: بر موجکوبِ پست که از نمکِ دریا و سیاهیِ شبانگاهی سرشار بود بازایستادیم؛ تَکیده زبان در کام کشیده، از خود رمیدگانی در خود خزیده به خود تپیده، خسته نفس پس نشسته به کردارِ از راهماندگان. در ظلمتِ لبشورِ ساحل به هجای مکررِ موج گوش فرا دادیم. و در این دم سایه ی توفان اندک اندک آیینهی شب را کدر میکرد. در آوارِ مغرورانهی شب آوازی برآمد که نه از مرغ بود و نه از دریا، و در این هنگام زورقی شگفتانگیز با کنارهی بیثباتِ مهآلود پهلو گرفت که خود از بستر و تابوت آمیزهیی وهمانگیز بود. همه حاکمیت بود و فرمان بود که گفتی پروای بیتابیِ سیمابآسای موج و خیزابش نیست. نه زورقی بر گسترده ی دریا که پنداشتی کوهیست استوار به پهنهی دشتی؛ و در دلِ شبِ قیرین چندان به صراحت آشکار بود که فرمانِ ظلمت را پنداشتی در مقامِ او اعتبار نیست؛ و چالاک بدانگونه میخزید، که تابوتیست پنداشتیش بر هزاران دست. * پس پدرم زورقبان را آواز داد و او را در صدا نه امیدی بود و نه پُرسشی؛ پنداشتی که فریادش نه خطابی که پاسخی ست. و پاسخِ زورقبان را شنیدم بر زمینهی امواجِ همهمهگر، که صریح و بُرنده به فرمانی می مانست. آنگاه پاروی بلند را که به داسی مانندهتر بود بر کفِ زورق نهاد و بیآنکه به ما در نگرد با ما چنین گفت: فرشته مرگ: "تنها یکی. آن که خستهتر است" شاملو: و صخره های ساحل گِردبرگِردِ ما سکوت بود و پذیرش بود. و بر تاسِ باژگونه از آن پیشتر که سایهی توفان صیقلِ نیلگونه را کدر کند، آرامشِ هُشیارگونه چنان بود که گفتی خود از ازل وسوسهی نسیمی هرگز در فواصلِ این آفاق به پرسهگردی برنخاسته است. * پس پدرم به جانبِ زورقبان فریاد کرد: پدر: "اینک دو تنایم ما هر دو سخت کوفته چرا که سراسرِ این ناهمواره را به پای در نوشتهایم خود در شبی اینگونه بیگانه با سحر [که در این ساحلِ پرت همه چیزی به آفتابِ بلند عِصیان کرده است.] باری – و از پایانِ این سفر ما را هم از نخست خبر بود. و این باخبری را معنا پذیرفتن است، که دانستهایم و گردن نهادهایم. و به سربلندی اگر چند در نبردی اینگونه موهن و نابهشایست به استقامت پای اَفشردهایم [چونان بارویِ بلندِ دژی در محاصره که به پایداری پای میفشارد]، دیگر اکنون ما را تابِ تحملِ خویشتن نیست. قلمروِ سرفرازیِ ما هم در این ساحلِ ویران بود، دریغا که توان و زمانِ ما در جنگی چنین ذلتخیز به سر آمد. و کنون از آن که چون "روسبیانِ وازده با تنِ خویش" هم بستر شویم نفرت میکنیم و دلآزردگی میکشیم. در این ویرانهی ظلمت دیگر تابِ بازماندنِمان نیست" شاملو: زورقبان دیگر باره گفت: فرشته مرگ: "تنها یکی. آن که خستهتر است. دستور چنین است" شاملو: و پَلاسِ ژندهیی را که بر شانههای استخوانیاش افتاده بود بر سر کشید، گفتی از مِهی که بر پهنهی دریای گندیدهی بیتاب آماس میکرد آزار میبرد. و در این هنگام نگاهِ من از تار و پودِ ظلمت گذشت و در رخسارهی او نشست و دیدم که چَشمخانههایش از چَشم و از نگاه تَهی بود و قطرههای خون از حفرههای تاریکِ چشمش بر گونههای استخوانیِ وی فرو میچکید. و غُرابی را که بر شانهی زورقبان نشسته بود چنگ و منقار خونین بود. و گِرد بر گِردِ ما در موجکوبِ پستِ ساحلی، هر خرسنگ سکوت و پذیرشی بود. پدرم دیگر بار به سخن درآمد و اینبار دیگر چنان که گفتی او خود مخاطبِ خویش است: پدر: "کاهش کاهیدن کاستن از دُرون کاستن" شاملو: شگفت آمدم که سپاهی مَردی دست به شمشیر عیارِ الفاظ را چگونه در سنجشِ قیمتِ مفهومِ هریک به محک میتواند زد! و او هم از آنگونه با خود بود: پدر: " کاستن از درون کاستن کاسه کاسهیی در خود کردن چاهی در خود زدن چاه و به خویش اندر شدن به جُستجوی خویش… آری هم از اینجاست فاجعه کاغاز میشود: به خویش اندر شدن و سرگردانی در قلمروِ ظلمت. و نیکبختی – دردا دردا دردا که آن نیز خود سرگردانیِ دیگریست در قلمرُوی دیگر: میانِ دو قطبِ حُمق و وقاحت؛" شاملو: پس دشنامی تلخ به زبان آورد و فریاد کرد: پدر: " گرچه در این دامچالهی تقدیر امیدِ سپیدهدمی نیست، از برای آنکس که فاتحِ جنگی ارزان و وهنآمیز است سپیدهدَمان خطریست بس عظیم: شناخته شدن و بر سرِ دستها و زبانها گشتن، و غریوِ خلق که «آنک فاتح آنک سردارِ فاتح!» که اگر شرمساریاش از خلق نباشد باری با شرمساری از خود چه تواند کرد! لاجرم از آن پیشتر که شب به سپیدی گراید میباید تا ازین لَجّهی خوف و پریشانی بگذرم" دیِ ۱۳۴۳ لینک های پادکست پادکست شعر و ادب فار پادکست بوطیقا - قسمت سی و سوم پادکستی برای طنز، هزل و هجو در شعر فارسی : لنترونی شبکه های اجتماعی : یوتوب بوطیقا | اینستاگرام بوطیقا | تلگرام بوطیقا | توییتر بوطیقا حمایت مالی از پادکست: دارمت
نظرها
هنوز نظری نوشته نشده.





