

شنیدن و نگهداشتن این اپیزود
پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحههای دیگر هم ادامه پیدا میکند.
برای خواندن و مرور دوباره
گفتوگو را به متن همراهت تبدیل کن
متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.
کتابخانه و بازخورد
برای شناخت بهتر پیش از شنیدن
این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است
در اپیزودهای بررسیشده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصلهای قابل پخش و پرسشهای مهم را از متن اپیزود استخراج میکند.
تحلیل این اپیزودتکمیل این اپیزود
اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازهای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی میشوند.
متن منتشرشده توسط پادکستر
توضیحات اپیزود
▨ نام شعر: چکامهی کوچ ▨ شاعر: نادر نادرپور ▨ با صدای: نادر نادرپور ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ـــــــــــــــــــــــــــــــ کمان سرخ شفق، ناوک کلاغان را به بازوان کبودِ درختها انداخت و زخم ملتهبِ لانهها دهان وا کرد کسی ز شهر خبر آورد؛ که خانهها همه تاریکتر ز تابوت است هوا هنوز پر از بوی خون و باروت است تفنگداران فانوسهای روشن را به دود و شعله بدل میکنند و میخندند و هیچ مستی در کوچهها نمینالد و هیچ بادی در برگها نمیخواند کسی ز شهر خبر آورد؛ که عشقها همه بیمارند تمام پنجرهها چشمهای تبدارند که رقص چلچلهها را در آسمانِ بهار به خواب میبینند و رقص آدمیان را فراز چوبهی دار به یاد میآرند و دارها همگی بارِ آدمی دارند کسی ز شهر خبر آورد؛ که قتلعامِ گلِ قالی به چکمههای گِلآلود، رنگِ خون دادهست و دیگر آیینه، نیروی تندِ حافظه را به بیحواسیِ پیری سپرده است و ماه از سَرِ دیوارهای خشتی شهر نگاه میکند آینههای خالی را و پیش میآید تا گونههای خیسش را به شیشههای کبود دریچه چسبانَد چراغ میگوید: که در سیاهی دهلیزِ انتظار کسی نیست صدای زمزمهی دوردستِ اشباح است که از درون شبستان به گوش میآید و شب ز باغ خبر میدهد که زرگرِ ابر نمیتراشد دیگر نگینِ شبنم را که تا سپیدهدمان در عروسیِ گلها به روی پنجهی لرزانِ برگ بنشاند و باد میگوید: که هیچ برگی بر شاخهها نمیماند درخت جاذبهی رقص را نمیداند برهنه بر لب جوی ایستاده و دست را به دعا سوی آسمان کرده ست مگر پشیز مسین ستارهای را باز از این توانگرِ بیآبروی بستاند زمین سراسر تاریک است و هیچ نوری بازی نمیکند در آب که انعکاسش بر طاقِ آسمان افتد تو جامهدانِ سفر بربند و رو به ساحلِ دیگر کن مگر که در شبِ بیحاصلِ غریبیها غمِ تو دانهی اشکی به خاک بفشاند ▨ نادر نادرپور از کتاب گیاه و سنگ نه، آتش
نظرها
هنوز نظری نوشته نشده.





