پادگرد
کاور اسماعیل خویی | جهان در صدای تو آبی‌ست
شعر با صدای شاعر

اسماعیل خویی | جهان در صدای تو آبی‌ست

۲۹ تیر ۱۴۰۵ · 5 دقیقه

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

▨ نام شعر: جهان در صدای تو آبی‌ست ▨ شاعر: اسماعیل خویی ▨ با صدای: اسماعیل خویی ▨ موسیقی متن: قطعه‌ی «مدار اول» از حسام ناصری و میلاد محمدی ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ــــــــــــــــــــــــ صدای تو را دوست دارم‏ صدای تو از “آن” و از جاودان می‌سراید صدای تو از لاله‌زاران که بر باد صدای تو از نوبهاران که در یاد می‌آید.‏ صدای تو را، رنگ و بوی صدای تو را دوست دارم‏ ‏ صدای تو‏ از آن سوی شور از پشت بیداد می‌آید، و جان ِدل ِمن، دلِ جانم از آن به فریاد می‌آید صدای تو اندوه خیام را دارد در آن دم که چون کهکشان، ابری از ماهتاب و ستاره‏ نوای غزل‌های حافظ بر آن، شادخواران و اندوه‌گزاران، ببارد، بشارد صدای تو، اندوهِ شاد صدای تو را دوست دارم ‏ مخالف‌سُرای همایون و بیداد!‏ صدای تو در پرده‌ی دلکشِ شور زیباست و بر موج‌زارانِ دشتی،‏ و بر اوج‌سارانِ ماهور و در هرچه گوشه‌ست از هر چه پرده‌ست حریر صدایت به تحریر، ‏چو بر صیقل برکه‌ها بازی نور، زیباست ‏ صدای تو هم‌بفتی از مخملِ آب و از طعم آتش‏ صدای تو، چون روح آیینه بی‌خش و بی‌غش‏ جهان در صدای تو آبی ست‏ و زیر و بم هر چه از اصفهان در صدای تو آبی ست‏ و هر سُنت از دیرگاهان و هر بدعت از ناگهان در صدای تو آبی ست‏ و نو می‌شود کهنه، وقتی که از پنجره‌ی حنجره‌ی تو‏ گذر می‌کند‏ و تالارِ پژواک را در دل و جان تو به صد چلچراغ از برافروختن چو تالار آیینه، از چار سو شعله‌ور می‌کند‏ به هر گاهی از خوش ترین‌های بی‌گاه‏ صدایت چو قالیچه‌ای نور ‏می‌آید و زین آسمان ترشروی مرا می‌رباید، مرا می‌برد دور‏ سوی مخملستان ژرف پگاه‌آسمانِ نشابور‏ ‏ صدای تو بیداد اندوه در شور شادی صدای تو فریاد زنجیر و گلبانگ آزادی من‏ صدای تو آوای آبادی من‏ صدای تو هیهای ویرانی من‏ صدای تو معنای ایرانی من‏ صدای تو… ‏ ای دوست!‏ ای من!‏ کجایی؟ که از ناکجاها می‌آیی و از من مرا می‌ربایی و من هیچ، من هیچ‌تر ‏من نه من من منم تا می‌آیی و سیمِ نسیم است اینک که بندد میان تو تا من پل، ای دوست!‏ و موسیقی غربت من نثار صدایت سکوتِ نُتی آه دارد که در انفجارش، من از اشکِ خونین به روی صدایت فشانم گل ای دوست ▨ اسماعیل خویی این شعر را به محمدرضا شجریان تقدیم کرده

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.