پادگرد
کاور اسماعیل خویی | اخوان جان
شعر | با صدای شاعر

اسماعیل خویی | اخوان جان

۶ خرداد ۱۴۰۳ · 9 دقیقه

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

▨ نام شعر: اخوان جان ▨ شاعر: اسماعیل خویی ▨ با صدای: اسماعیل خویی ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ــــــــــــــــــــــــ پیرِ جاوید، چو امید جوانم، اخوان جان ای دلِ شعر من ای جان جهانم، اخوان جان عادت است این «اخوان جان»ام خواندنت، که با من نیز نزدیک‌تری از اخوانم، اخوان جان نه همان طفلِ دبستان تو بودم به جوانی به کهنسالیِ خود نیز همانم اخوان جان پیرِ شعری و به پیری اندر قِبَل‌ات من همچنان کودککی ابجدخوانم اخوان جان شیر مادرت حلال! ای پدر پارسیِ من زان که تو واژه نهادی به زبانم اخوان جان پیش تو ای هنرستانِ سخن، دانشَکِ من تا بدان جاست که دانم که ندانم، اخوان جان نهر شعری که روانی به سوی بحرِ معانی موجکت من که به پای تو روانم اخوان جان عطری (بادی) از باغِ خدایی که روان بر دل مایی گرد راهت به سَرِ مژّه نشانم اخوان جان با من از مرگ خود ای دوست خدا را که مزن دم جانِ دل باشی، مشکن دلِ جانم اخوان جان سیلیِ سیل بلا را همه‌تن رخ به مدارا بر لب بحر فنا راغم خورانم اخوان جان چون یکی صخره‌ی صما به شکیبایی‌ام اما کِی بود طاقت این موجِ گرانم اخوان جان داغِ صد موجِ برادر به جگر دارم و دیگر داغِ دریای پدر را نتوانم اخوان جان من و تو چون تن و جانیم، بِزی دیر و بمان خوش تویِ جان تا منِ تن نیز بمانم اخوان جان اندر این غربت نه‌م آب گوارنده نباشد نه ز هواهای عَفِن در خفقانم اخوان جان لیکن ایدر چو هوایم، که به پستویی ماند وآب را مانده به مردابی مانم اخوان جان رود را مانم اندر پس سدّی، خود از این رو همچو مرداب ملول است روانم اخوان جان غربت از گوهرِ خویش است مرا تنها ماندن ورنه عمری است غریب از دگرانم، اخوان جان هیچ‌کس با من در غربتِ من نیست معاصر چون عدم، گویی بیرون ز زمانم اخوان جان یار و همکار ندارم، نه ز غربی، نه ز شرقی چون خدا گویی بیرون ز جهانم اخوان جان چاره هم‌رنگ جماعت شدن است، این را دانم چه توان کرد ولیکن نتوانم اخوان جان نی ریاست طلبم چون برخی راست‌گرایان نه چپولِ جلبی همچو فلانم، اخوان جان شرق و غربی نشناسم که از آن باشم و نز این که این و آن نیست به غیر از دو مکانم، اخوان جان شرق و غربی نشناسم؛ نه شمالی نه جنوبی من همین فردی از ابنا جهانم، اخوان جان وز هرآیین و هرآن رنگ و هرآن بوم که باشد من هوادارِ انسانِ زمانم، اخوان جان وز هرآن چیز که انسانِ زمان گوید و جوید من هواخواهِ آزادی و نانم، اخوان جان جان به آزادی زنده‌ست، از آن سان که به نان تن گرچه نَقلی ست دوییِ تن و جانم، اخوان جان من هم ای عالِم عقلی، به همه عالَم نقلی چون تو با عالمه‌ای شک، نگرانم اخوان جان ور بگویم تن و جان یک چیز آید به گمانم هم‌گمان باشی با من به گمانم، اخوان جان من و تو چون تن و جانیم، بزی دیر و بمان خوش تو یِ جان تا منِ تن نیز بمانم، اخوان جان گوهرِ انسان نیک است، بر این باور من هم جنگِ بد را چو تو بربسته‌میانم، اخوان جان همتی بدرقه‌ی راه کن این نو سفرت را کهنه زندیق بزرگم، اخوانم! اخوان جان ▨ اسماعیل خویی

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.