پادگرد
کاور نشست ۱۱۳شاهنامه خوانی پادشاهی اسکندر۵
شاه پاد

نشست ۱۱۳شاهنامه خوانی پادشاهی اسکندر۵

۱۵ بهمن ۱۴۰۱ · 1 ساعت و 20 دقیقه

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

بخندید قیدافه از کار اوی ازان مردی و تند گفتار اوی بدو گفت کای خسرو شیرفش به مردی مگردان سر خویش کش نه از فر تو کشته شد فور هند نه دارای داراب و گردان سند که برگشت روز بزرگان دهر ز اختر ترا بیشتر بود بهر به مردی تو گستاخ گشتی چنین که مهتر شدی بر زمان و زمین همه نیکویها ز یزدان شناس و زو دار تا زنده باشی سپاس تو گویی به دانش که گیتی مراست نبینم همی گفت و گوی تو راست کجا آورد دانش تو بها چو آیی چنین در دم اژدها بدوزی به روز جوانی کفن فرستاده‌ای سازی از خویشتن مرا نیست آیین خون ریختن نه بر خیره با مهتر آویختن چو شاهی به کاری توانا بود ببخشاید از داد و دانا بود چنان دان که ریزندهٔ خون شاه جز آتش نبیند به فرجام گاه تو ایمن بباش و به شادی برو چو رفتی یکی کار برساز نو کزین پس نیابی به پیغمبری ترا خاک داند که اسکندری ندانم کسی را ز گردنکشان که از چهر او من ندارم نشان نگاریده هم زین نشان بر حریر نهاده به نزد یکی یادگیر برو راند هم حکم اخترشناس کزو ایمنی باشد اندر هراس چو بخشنده شد خسرو رای‌زن زمانه بگوید به مرد و به زن تو تا ایدری بیطقون خوانمت برین هم نشان دور بنشانمت بدان تا نداند کسی راز تو همان نشنود نام و آواز تو فرستمت بر نیکوی باز جای تو باید که باشی خداوند رای به پیمان که هرگز به فرزند من به شهر من و خویش و پیوند من نباشی بداندایش گر بدسگال به کشور نخوانی مرا جز همال سکندر شنید این سخن شاد شد ز تیمار وز کشتن آزاد شد به دادار دارنده سوگند خورد بدین مسیحا و گرد نبرد که با بوم و بارست و فرزند تو بزرگان که باشند پیوند تو نسازم جز از خوبی و راستی نه اندیشم از کژی و کاستی چو سوگند شد خورده قیدافه گفت که این پند بر تو نشاید نهفت چنان دان که طینوش فرزند من کم اندیشد از دانش و پند من یکی بادسارست داماد فور نباید که داند ز نزدیک و دور که تو با سکندر ز یک پوستی گر ایدونک با او به دل دوستی که او از پی فور کین آورد به جنگ آسمان بر زمین آورد کنون شاد و ایمن به ایوان خرام ز تیمار گیتی مبر هیچ نام

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.