

شنیدن و نگهداشتن این اپیزود
پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحههای دیگر هم ادامه پیدا میکند.
برای خواندن و مرور دوباره
گفتوگو را به متن همراهت تبدیل کن
متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.
کتابخانه و بازخورد
برای شناخت بهتر پیش از شنیدن
این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است
در اپیزودهای بررسیشده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصلهای قابل پخش و پرسشهای مهم را از متن اپیزود استخراج میکند.
تحلیل این اپیزودتکمیل این اپیزود
اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازهای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی میشوند.
متن منتشرشده توسط پادکستر
توضیحات اپیزود
▨ نام قطعه: اسماعیل در تیمارستان (برش ششم از شعر بلند اسماعیل) ▨ شاعر: رضا براهنی ▨ با صدای: رضا براهنی ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ــــــــــــــــــــــــ تقدیمنامهی شاعر: تقدیم به خاطرهی مخدوش دوستم اسماعیل شاهرودی [آینده] که در پاییز شصت در تهران مُرد ــــــــــــــــــــــــ وﻗﺘﯽ از ﭘﺸﺖ ﭘﻨﺠﺮهی ﺗﯿﻤﺎرﺳﺘﺎن ﺧﯿﺎﺑﺎن را ﻣﯽدﯾﺪی و ﺑﺮگﻫﺎ ﻣﯽرﯾﺨﺘﻨﺪ و ﺣﺎﻓﻈﻪات ﯾﺎری ﻧﻤﯽﮐﺮد ﮐﻪ ﺑﺮگﻫﺎ را ﮐﺠﺎ دﯾﺪهای وقتیکه {وقتی} ﻣﯽﺧﻮاﺳﺘﯽ رﻫﮕﺬران ﺑﺮﮔﺮدﻧﺪ و ﺗﻮ را ﺑﺒﯿﻨﻨﺪ، وﻟﯽ ﻫﻤﻪ ﺳﺮ در ﮔﺮﯾﺒﺎن ﻋﺒﻮر ﻣﯽﮐﺮدﻧﺪ -و ﺗﺎزه ﯾﮏ ﻋﺪه ﻣﯽﮔﻔﺘﻨﺪ ﭼﺮا ﺷﻌﺮ اﯾﻨﻬﺎ ﻓﺼﯿﺢ ﻧﯿﺴﺖ!- آه، ای مجنونِ پشت میلههای درون! صورتت را که میدیدم، انگار به ته چاه عمیقی نگاه میکردم {میکردیم} ... آه، ای اسماعیل، ای دوزخیِ سر سرخ کرده در تابهی وحشت! دوزخ به اضافهی کلمه یعنی شاعر! ... ای بدگمان به پزشک و پرستار، به زن و معشوق و پسر، ای بدگمان به خویشتن! ای مفتش عقاید خود چند لحظه پیش از شُکِ برقی! ای خوابگرد، ای بیخواب، ای چشم دوخته به قرصهای خواب! و قرصهایی که قرار بود بخش چپ فلج مغزت {بخش چپ مغزت} را راه بیندازند! ... سر هیولاییات را از پشت پنجرهی تیمارستان به سوی خیابان برگردان! فصل دارد تکرار میشود و برف از پارو بالا میرود و خروسهای کز کردهی زیر طاقهی بقالی ایستادهاند {و خروسهای کز کرده زیر طاقی بقالی ایستادهاند} لنگهای {و لنگهای} حمام پایین تیمارستان در پشت بام یخ بستهاند و ماشینها با زنجیر چرخهاشان زمین را بیرحمانه کتک میزنند برق از نوک موهای سرخت فرو میرود و به یک چشم زدن از ناخن پایت بیرون میخزد {میجهد} و حافظهی اندامهایت مخدوش میشود تو دیگر حافظه نداری {و تو حافظه نداری} و حتی مرا که لبهایت را میبوسم، نمیشناسی برای شاعر شدن تنها حافظه کافی نیست دوزخ به اضافهی کلمه یعنی شاعر ... ای آشنای من در باغهای بنفش و جنون و بوسه {ای آشنای من در باغهای بنفش جنون و بوسه}! ای اسماعیل! ای
نظرها
هنوز نظری نوشته نشده.





