پادگرد
کاور When Things Don’t Go as Planned وقتی همه‌چیز طبق برنامه پیش نمی‌رود (متوسط)
RojinTalks

When Things Don’t Go as Planned وقتی همه‌چیز طبق برنامه پیش نمی‌رود (متوسط)

۲۱ شهریور ۱۴۰۵ · 4 دقیقه

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

A year passed. Sam didn’t stop taking photos. In fact, photography became a big part of his life. He watched videos, read about photography, practiced almost every day, and saved some money to buy his first real camera. Eventually, he started taking photos for other people. At first, he worked for friends and family. Then, people started recommending him to others. For the first time, Sam thought: “Maybe I can actually turn this into a career.” One day, he saw an advertisement for a photography competition. The winner would receive a large cash prize and an opportunity to work with a professional photographer. Sam immediately wanted to enter. He spent weeks preparing. He woke up early to take photos. He stayed up late editing them. Finally, he chose his best photo and sent it to the competition. Then he waited. And waited. Two weeks later, he received an email. He opened it immediately. “Thank you for participating. Unfortunately…” He stopped reading. He hadn’t won. He hadn’t even reached the final round. Sam was devastated. For several days, he didn’t touch his camera. “Maybe I’m not talented enough,” he thought. “Maybe I’m wasting my time.” Then Ben came to visit him. Sam told him what had happened. “I worked so hard, and I still failed.” Ben was quiet for a moment. Then he asked: “Did you fail, or did you lose one competition?” Sam didn’t answer. Ben continued: “Those aren’t the same thing.” That sentence stayed with Sam. The next morning, he picked up his camera again. He looked at the photo he had submitted. This time, instead of feeling sorry for himself, he asked: “What could I do better?” He started studying other photographers’ work. He asked for feedback. He experimented with new techniques. And most importantly, he kept going. Sam slowly understood something: Working hard doesn’t guarantee that you’ll always get the result you want. Sometimes you can do your best and still fail. But failure doesn’t have to be the end of the story. Sometimes, it’s simply information. It shows you what you still need to learn. یک سال گذشت.سم عکس گرفتن را کنار نگذاشت.در واقع، عکاسی تبدیل به بخش بزرگی از زندگی‌اش شد.ویدیو تماشا می‌کرد، درباره عکاسی مطالعه می‌کرد، تقریباً هر روز تمرین می‌کرد و مقداری پول پس‌انداز کرد تا اولین دوربین واقعی‌اش را بخرد.در نهایت، شروع کرد برای دیگران عکس گرفتن. اوایل برای دوستان و خانواده‌اش کار می‌کرد.بعد کم‌کم مردم او را به دیگران معرفی کردند.برای اولین بار، سم با خودش فکر کرد:«شاید واقعاً بتوانم این کار را تبدیل به حرفه‌ام کنم.»یک روز، تبلیغ یک مسابقه عکاسی را دید.برنده جایزه نقدی بزرگی دریافت می‌کرد و فرصت کار کردن با یک عکاس حرفه‌ای را به دست می‌آورد.سم بلافاصله تصمیم گرفت در مسابقه شرکت کند.چند هفته برای آن آماده شد.صبح‌ها زود بیدار می‌شد تا عکس بگیرد.شب‌ها تا دیروقت بیدار می‌ماند و عکس‌هایش را ادیت می‌کرد.بالاخره بهترین عکسش را انتخاب کرد و برای مسابقه فرستاد.بعد منتظر ماند.و منتظر ماند.دو هفته بعد، یک ایمیل دریافت کرد.فوراً آن را باز کرد.«از شرکت شما متشکریم. متأسفانه…»دیگر ادامه ایمیل را نخواند.برنده نشده بود.حتی به مرحله نهایی هم نرسیده بود.سم به‌شدت ناامید شد.چند روز حتی به دوربینش دست نزد.با خودش فکر کرد:«شاید به اندازه کافی استعداد ندارم.»«شاید دارم وقتم را تلف می‌کنم.»بعد بِن به دیدنش آمد.سم برایش تعریف کرد چه اتفاقی افتاده است.گفت: «خیلی تلاش کردم و باز هم شکست خوردم.»بِن برای لحظه‌ای ساکت ماند.بعد پرسید:«شکست خوردی، یا فقط یک مسابقه را باختی؟»سم جوابی نداد.بِن ادامه داد:«این دو تا یکی نیستند.»آن جمله در ذهن سم ماند.صبح روز بعد، دوباره دوربینش را برداشت.به عکسی که برای مسابقه فرستاده بود نگاه کرد.این بار، به‌جای اینکه برای خودش ناراحت باشد، از خودش پرسید:«چه کاری را می‌توانستم بهتر انجام بدهم؟»شروع کرد کار عکاس‌های دیگر را بررسی کردن.از دیگران بازخورد گرفت.تکنیک‌های جدید را امتحان کرد.و مهم‌تر از همه، ادامه داد.سم کم‌کم یک چیز مهم را فهمید:سخت تلاش کردن تضمین نمی‌کند که همیشه به نتیجه‌ای که می‌خواهی برسی.گاهی تمام تلاشت را می‌کنی و باز هم شکست می‌خوری.اما شکست لزوماً پایان داستان نیست.گاهی شکست فقط به تو اطلاعات می‌دهد.به تو نشان می‌دهد هنوز چه چیزهایی باید یاد بگیری.•

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.