پادگرد
کاور داستانک شماره چهار | فصل صفر
رادیو نشانک

داستانک شماره چهار | فصل صفر

۲۶ تیر ۱۳۹۹ · 1 دقیقه

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

‌سن و سالش زياد نيست. مادربزرگ مادرم. خودش مى‌گويد جهازم عروسك‌هايم بود. حاجى آقا هم سنی نداشت اما صبوری کرد. اولين دخترمان عروسكمان بود، یک دختر و ٢ پسرم كه زنده ماندند و از آب و گل درآمدند مى‌رفتم سواد ياد بگيرم، همين مادرت را هم روى چشم‌هايم گذاشتم و داستان‌ها برايش خواندم. از همان كتاب‌هاى ساده‌ى بچه‌ها كه بلد شده بود. ميان حرفهايش گفت: ننه، يه چوب كبريت ندارى كلمه‌هاى كتاب و گم نكنم؟ قرآن حرمت داره. دلم راضى نمیشه بى وضو دست روی كلمه‌ها بکشم... كوله پشتى‌ام را باز كردم و چوب الفى كه برايش خريده بودم پيش رويش گذاشتم. چشمهايش روشن شد. خوشش آمد، گفت: نگاهش كنی هم دلت شاد مى‌شه ننه. ‌ ‌ ‌ https://neshanak.art/ instagram: @neshanak

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.