
۱۲. درسهای اتوبوسی
۴ آبان ۱۳۹۹ · 8 دقیقه
هرچند که خیلی وقتها به خاطر اتوبوس سواری کلافه شدم یا بیشتر وقتها زیادی منتظر ماندم ولی آنقدر چیزها ازش یاد گرفتم که شاید اگر آن تصادف نبود، خیلی جاها و خیلی آدمهای جدید رو

از در پادگرد
اواسط پائیز، درست زمانی که هزار تا کار مهم برای انجام دادن داشتم، تصادف با ماشین اتفاق افتاد. تصادفی که شروع اتوبوس سواری بود.
معرفی پادکست
اتوبوس از ۱۷ مرداد ۱۳۹۹ همراه شنوندههای پادکست فارسی است. Persian Media Production و رسانه پارسی تا امروز ۱۲ اپیزود با محوریت داستان، جامعه و فرهنگ، روایتهای شخصی منتشر کردهاند.
بهطور میانگین هر ۷ روز یک اپیزود تازه منتشر کرده؛ از آخرین انتشارش ۲٬۱۹۱ روز میگذرد؛ مجموع زمان اپیزودهای ثبتشدهاش نزدیک به ۱۰۵ دقیقه است؛ ریتم انتشار پرکار و نسبتاً منظمی داشته است.
برای دنبالکردن اتوبوس میتوانی سراغ کستباکس بروی.
صفحههای مرتبط: Persian Media Production، رسانه پارسی؛ داستان، جامعه و فرهنگ، روایتهای شخصی

۴ آبان ۱۳۹۹ · 8 دقیقه
هرچند که خیلی وقتها به خاطر اتوبوس سواری کلافه شدم یا بیشتر وقتها زیادی منتظر ماندم ولی آنقدر چیزها ازش یاد گرفتم که شاید اگر آن تصادف نبود، خیلی جاها و خیلی آدمهای جدید رو

۲۶ مهر ۱۳۹۹ · 8 دقیقه
اون روز بعد از تعطیل شدن، رفتم که منتظر اتوبوس بمونم. یکی از مریضای کلینیک داشت کنار ِ ایستگاه اتوبوس سیگار می کشید. تا من رو دید سیگارش رو خاموش کرد.

۱۹ مهر ۱۳۹۹ · 8 دقیقه
توی اتوبوس نشسته بودم که یه دختری سوار شد. یه عالمه وسیلههای مختلف و یه ساک گندهی چمدونمانند دستش بود.

۱۳ مهر ۱۳۹۹ · 8 دقیقه
اتوبوس یه خوبیای که داره اینه که روی هیچکس برچسبی نمیزنه. همه با هم برابرن؛ سوار یه وسیلهی نقلیه با چهار تا چرخ گنده میشن و کنار هم میرسن به مقصدی که میخوان.

۶ مهر ۱۳۹۹ · 8 دقیقه
اتوبوس رسید به خیابان بیست و سوم. همان جایی که من باید پیاده میشدم. خیابانها جدید بود. به نظر میآمد برای جای پارک ماشین باید حتما پول داد.

۳۰ شهریور ۱۳۹۹ · 8 دقیقه
داشتم می رفتم اتوبوس سوار شم که توی راه، وسط حیاط جلوی دانشگاه، متوجه تابلوهایی شدم که یه گروه از دانشجوها برای روز مادر تدارک دیده بودند.

۲۳ شهریور ۱۳۹۹ · 9 دقیقه
توی حیاط، روی پلههای ورودی کتابخانه، زیر آفتاب نشسته بودم که یهو یاد خانم و آقای عزتی، سرایدارهای دبستانم افتادم.

۱۶ شهریور ۱۳۹۹ · 7 دقیقه
اتوبوس ایستاد. یه خانمی با دامن بلند قهوهای، کت مخمل قهوهای خیلی تیره، یک کلاه خز و گوشوارههای بزرگ قدیمی مرواریدی سوار شد.

۸ شهریور ۱۳۹۹ · 8 دقیقه
اون روز توی همین فیسبوک یه نوشتهای خوندم و اتفاقا به اشتراک هم گذاشتم. نوشته بود اگه میتونین باعث خوشحالی آدما بشین حتما این کار رو بکنین. دنیا به این آدما بیشتر احتیاج داره.

۲ شهریور ۱۳۹۹ · 8 دقیقه
پیرمردی که توی اتوبوس دیدم، مرا یاد نادر نادرپور انداخت و شعری که در وصف روزهای غربت و تنهایی سروده بود.
جزئیات اسپانسرها با بستهٔ تحلیلی پادگرد فعال میشود.
مشاهدهٔ بستههاآرشیو و تحلیل میهمانان با بستهٔ تحلیلی پادگرد فعال میشود.
مشاهدهٔ بستههاهنوز نظری نوشته نشده.
نقشهٔ ارتباطات پادگرد
برای دیدن این بخش وارد حساب پادکستری شو و پادکستت را کلیم کن. کاربران پادکستر سهمیهٔ هفتگی محدودی دارند و بستههای حرفهای دسترسی بیشتری میدهند.
آمار شنیدهشدن، دنبالکنندهها و مسیر رشد این پادکست را با یک حساب رایگان ببین.
برای ادامهٔ شنیدن
بر پایهٔ موضوعها، سازندگان، معرفی پادکست و محتوای اپیزودها