پادگرد
کاور آخرین پرواز
نقاشی خیال با شعر

آخرین پرواز

۱۷ فروردین ۱۴۰۲ · 5 دقیقه

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

گفتی برورفتم اما در خواب شدماز پلک‌هایم دو بال ساختماز تو یک فرشته در خیال ساختمآنگاه در میانه آسمانبرای یافتنت مشغول پرواز شدمبه تو‌ که گفته بودماز بی‌فرشته بودن دگر خسته بودمحال از روی چمن‌زارها می‌پرمبر روی کشت‌زارها جولان می‌دهمبه درختان کهن‌‌سال که می‌رسمدورشان چرخی می‌زنمبه لانه کبوترها سری میزنمدستی بر روی کبوترهای عاشق می‌کشمدر کوچه باغ خیالم عطر به جا مانده از تو را نفس می‌کشمکوی‌های بلند را که می‌بینم، به سویشان پر میکشمبه کوه‌ها که میرسم دچار حیرت می‌شوماز سکوت بلندشان، از سلابت بی‌نشانشان دچار وحشت‌ می‌شوماز گفتن قصه‌ قصه‌هایم دگر صرف نظر می‌کنم نامه شکایت از تو را هم همانجا پاره می‌کنمبر بالای بلندترین قله می‌ایستمو از ته وجود ناله‌ای سر می‌کنمآنگاه به سوی جنگل‌های دور پر میکشمبه جنگل‌ها که میرسم اسم تو را صدا می‌زنمانعکاس صدای بالهایم را می‌شنوی؟انگار منم برای یافتن جفتم پرپر می‌زنمدرختانش را نگاه کن چه قدی کشیده‌اندشاخ و برگ‌هایشان را ببین چه در هم تنیده‌انداینها همه یک چیز را به من می‌گویندکه تو باید همین نزدیکی‎ها باشیشاید پشت همین درخت، شاید هم پشت آن درخت پنهان‌ شده باشیشاید هم خودت تبدیل به یک درخت شده باشیبی‌دلیل نیست که تک تک درختان را هم به آغوش می‌کشمصبر کن! آواز نحیفی را از دور می‌شنومباید هرچه سریع‌تر رهسپار دریاچه‌‌‌های دوردست شومآخر نمی‌خواهم حتی یک لحظه را هم بدون ‌تو نفس بکشمبه دریاچه‌‌ها که میرسمهمه جا را برای یافتنت جستجو می‌کنماما اثری از تو نمی‌بینمدر آخر قوی سفیدی را در گوشه‌ای تنها و بی‌کس پیدا می‌کنمکنارش آرام می‌نشینم و به چشمان نگرانش خیره می‌شومآنگاه با دستهایم اشک‌هایش را کنار زده و چشمانش را بوسه باران می‌کنمیادی از تو می‌کنمآواز قوها را هرگز نشنیده‌اماما صدای تو را به جان شنیده‌امصدایی زیباتر از صدای تو هم نمی‌خواهممن تنها به شنیدن صدای تو دچار گشته‌امتا دیروز با تنهایی‌ خود خو کرده‌ بودمامروز اما، شب را تنها به امید شنیدن صدای تو سر میکنم از فردا هم چشهایم را نخواهم بستتا وقتی تو را در کنار خود احساس نمی‌کنمو بوی تنت را استشمام نمی‌کنممن این روزها به نبودنم تا بی‌تو بودنم هم فکر می‌کنم من رویاهایم را نه تنها باور، بلکه زندگی می‌کنمو هرگز به نبودت عادت نمی‌کنم

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.