

شنیدن و نگهداشتن این اپیزود
پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحههای دیگر هم ادامه پیدا میکند.
برای خواندن و مرور دوباره
گفتوگو را به متن همراهت تبدیل کن
متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.
کتابخانه و بازخورد
برای شناخت بهتر پیش از شنیدن
این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است
در اپیزودهای بررسیشده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصلهای قابل پخش و پرسشهای مهم را از متن اپیزود استخراج میکند.
تحلیل این اپیزودتکمیل این اپیزود
اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازهای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی میشوند.
متن منتشرشده توسط پادکستر
توضیحات اپیزود
درس 7 (Lesson 7) 1. postpone (به زمان دیگر انداختن، به تعویق انداختن) هممعنی (Definition): put off to a later time; delay. مثالها (Examples): A. The young couple wanted to postpone their wedding until they were sure they could handle the burdens of marriage. زوج جوان میخواستند ازدواجشان را تا وقتی مطمئن شوند که میتوانند بار مسئولیت ازدواج را بر دوش بکشند، به تعویق بیندازند . B. I neglected to postpone the party because I thought everyone would be able to come. من فراموش کردم مهمانی را به وقت دیگری موکول کنم، زیرا فکر میکردم همه میتوانند بیایند. C. The supermarket’s owner planned to postpone the grand opening until Saturday. صاحب سوپرمارکت در نظر داشت مراسم افتتاحیه بزرگ را تا شنبه به تعویق اندازد . 2. consent (رضایت دادن، اجازه دادن) هممعنی (Definition): agree; give permission or approval. مثالها (Examples): A. My teacher consented to let our class leave early. معلم من موافقت کرد دانشآموزان کلاس را زود ترک کنند. B. David would not consent to our plan. دیوید با برنامه ما موافقت نمیکرد. C. The majority of club members consented to raise the dues. اکثریت اعضاء باشگاه با افزایش حق عضویت موافقت کردند . 3. massive (بزرگ، سنگین، حجیم) هممعنی (Definition): big and heavy; large and solid; bulky. مثالها (Examples): A. The boss asked some employees to lift the massive box. رئیس از چند کارمند خواست جعبه حجیم را بلند کنند. B. From lifting weights, Willie had developed massive arm muscles. بر اثر وزنهبرداری، ویلی عضلات بازوی حجیم پیدا کرده بود. C. The main building on the campus was so massive that the new students had trouble finding their way around at first. ساختمان اصلی محوطه دانشگاه آنقدر بزرگ بود که دانشجویان جدید در ابتدا برای پیدا کردن راه مشکل داشتند. 4. capsule (کپسول، محفظه کوچک) هممعنی (Definition): a small case or covering. مثالها (Examples): A. The small capsule contained notes the spy had written after the meeting. کپسول کوچک حاوی یادداشتهایی بود که جاسوس پس از جلسه نوشته بود. B. A new, untested medicine was detected in the capsule by the police scientists. یک داروی جدید و آزمایش نشده توسط دانشمندان پلیس در کپسول کشف شد. C. He explored the space capsule for special equipment. او کپسول فضایی را برای تجهیزات خاص بررسی کرد. 5. preserve (حفظ کردن، نگه داشتن) هممعنی (Definition): keep from harm or change; keep safe; protect. مثالها (Examples): A. The lawyers wanted to preserve the newest reforms in the law. وکلا میخواستند جدیدترین اصلاحات در قانون را حفظ کنند. B. Farmers feel that their rural homes should be preserved . کشاورزان احساس میکنند که باید از خانههای روستایی شان محافظت شود. C. Becoming a part of the game’s honor roll will undoubtedly be preserved in the Baseball Hall of Fame. بدون شک قرار گرفتن در فهرست افتخار بازی، در تالار مشاهیر بیسبال حفظ خواهد شد. 6. denounce (محکوم کردن، تقبیح کردن) هممعنی (Definition): accuse; condemn in public; express strong disapproval of. مثالها (Examples): A. The father denounced his son for lying to the district attorney. پدر، پسرش را به خاطر دروغ گفتن به بازپرس بخش محکوم کرد. B. Some people denounce the government for probing into their private lives. بعضی از مردم دولت را به خاطر تحقیق کامل در زندگی خصوصیشان محکوم میکنند. C. Ralph Nader, the consumer advocate, denounced the defective products being sold. رالف نیدر، وکیل مدافع مشتریان ، محصولات معیوبی را که فروخته میشوند، محکوم کرد. 7. unique (منحصر به فرد، بیهمتا) هممعنی (Definition): being the only one of its kind. مثالها (Examples): A. Going to Africa was a unique experience for us. رفتن به آفریقا برای ما یک تجربه منحصر به فرد بود. B. The inventor developed a unique method of making ice cream. مخترع روشی بیهمتا برای ساخت بستنی ابداع کرد. C. Albie has a unique collection of Israeli stamps. آلبی مجموعه بیهمتایی از تمبرهای اسرائیلی دارد. 8. torrent (سیلاب، جریان شدید) هممعنی (Definition): any violent, rushing stream; flood. مثالها (Examples): A. A massive rain was coming down in torrents . باران حجیمی به صورت سیلاب به پایین میآمد. B. In the debate , a torrent of questions was asked. در مناظره ، سیل (جریان شدید) سؤالات پرسیده شد. C. After trying to defraud the public, Lefty was faced with a torrent of charges. پس از تلاش برای کلاهبرداری از مردم، لفتی با سیلی از اتهامات مواجه شد. 9. resent (منزجر شدن، عصبانی شدن) هممعنی (Definition): feel injured and angered at (something). مثالها (Examples): A. Bertha resented the way her boyfriend treated her. برتا از نحوه رفتار دوستپسرش منزجر شد. B. The earthquake victim resented the poor emergency care. قربانی زلزله از مراقبتهای اضطراری ضعیف رنجیده خاطر شد. C. Columbus resented the fact that his crew wanted to turn back. کلمبوس از این حقیقت که خدمهاش میخواستند برگردند، تنفر داشت. 10. molest (آزار دادن، اذیت کردن) هممعنی (Definition): interfere with and trouble; disturb. مثالها (Examples): A. My neighbor was molested when walking home from the subway. همسایهام وقتی از مترو به خانه بازمیگشت، مورد اذیت قرار گرفت. B. The gang did a thorough job of molesting the people in the park. باند با یک کار کامل مردم پارک را آزار داد. C. Lifeguards warned the man not to molest any of the swimmers. نجاتغریقها به آن مرد هشدار دادند که برای هیچیک از شناگران مزاحمت ایجاد نکند. 11. gloomy (تاریک، کم نور، با روحیه پایین) هممعنی (Definition): dark; dim; in low spirits. مثالها (Examples): A. My cousin had a gloomy outlook after his best friend had moved away. پسر عمویم پس از رفتن بهترین دوستش، دیدگاه تاریکی (با روحیه پایین) داشت. B. The reason Doris wasn't popular was that she always had a gloomy appearance. دلیل اینکه دوریس محبوب نبود این بود که او همیشه ظاهری دلگیر داشت. C. Jones Beach is not so beautiful on a gloomy day. ساحل جونز در یک روز دلگیر خیلی قشنگ نیست. 12. unforeseen (پیشبینی نشده، غیر منتظره) هممعنی (Definition): not known beforehand; unexpected. مثالها (Examples): A. We had some unforeseen problems with the new engine. ما با مشکلات غیرمنتظرهای در موتور جدید مواجه شدیم. B. The probe into the Congressman's finances turned up some unforeseen difficulties. تحقیق پیرامون امور مالی عضو کنگره، مشکلات پیشبینی نشدهای را به همراه داشت. C. The divers faced unforeseen trouble in their search for the wreck. غواصان در جستجو برای لاشه کشتی، با مشکل غیرمنتظرهای روبرو شدند.
نظرها
هنوز نظری نوشته نشده.





