

شنیدن و نگهداشتن این اپیزود
پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحههای دیگر هم ادامه پیدا میکند.
برای خواندن و مرور دوباره
گفتوگو را به متن همراهت تبدیل کن
متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.
کتابخانه و بازخورد
برای شناخت بهتر پیش از شنیدن
این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است
در اپیزودهای بررسیشده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصلهای قابل پخش و پرسشهای مهم را از متن اپیزود استخراج میکند.
تحلیل این اپیزودتکمیل این اپیزود
اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازهای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی میشوند.
متن منتشرشده توسط پادکستر
توضیحات اپیزود
درس 6 (Lesson 6) 1. approach (نزدیک شدن، رسیدن) هممعنی (Definition): come near or nearer to. مثالها (Examples): A. The lawyers in the Simpson trial were often asked to approach the bench. از وکلا در محاکمه سیمپسون اغلب خواسته میشد تا به جایگاه نزدیک شوند . B. Her beau kissed Sylvia when he approached her. نامزدش وقتی به سیلویا نزدیک شد، او را بوسید. C. Ben approached the burden of getting a job with a new spirit. بن با روحیهای جدید به بار مسئولیت پیدا کردن شغل نزدیک شد (یعنی آن را پذیرفت). 2. detect (پیدا کردن، کشف کردن) هممعنی (Definition): find out; discover. مثالها (Examples): A. Sam Spade detected that the important papers had vanished. سم اسپید کشف کرد که مدارک مهم ناپدید شدهاند. B. From her voice it was easy to detect that Ellen was frightened. از صدای او آسان بود کشف کنیم که اِلن ترسیده است. C. We detected from the messy room that a large group of people had assembled there. ما از اتاق بههمریخته کشف کردیم که یک گروه بزرگ از مردم در آنجا گرد هم آمده بودند. 3. defect (عیب، نقص) هممعنی (Definition): fault; that which is wrong. مثالها (Examples): A. My Chevrolet was sent back to the factory because of a steering defect . شورولت من به خاطر نقص فرمان، به کارخانه برگردانده شد. B. His theory of the formation of our world was filled with defects . نظریه او در باره شکلگیری دنیای ما مملو از نقص بود. C. The villain was caught because his plan had many defects . فرد شرور دستگیر شد چون نقشهاش عیوب زیادی داشت. 4. employee (کارمند، اجیرشده) هممعنی (Definition): a person who works for pay. مثالها (Examples): A. The employees went on strike for higher wages. کارمندان برای دستمزد بالاتر اعتصاب کردند. B. My boss had to fire many employees when meat became scarce. رئیس من مجبور شد وقتی که گوشت کمیاب شد، تعداد زیادی از کارمندان را اخراج کند. C. Joey wanted to go into business for himself and stop being an employee . جوی میخواست برای خودش کار کند و از کارمند بودن دست بکشد. 5. neglect (غفلت کردن، بیتوجهی کردن) هممعنی (Definition): give too little care or attention to. مثالها (Examples): A. The senator neglected to make his annual report to Congress. سناتور از ارائه گزارش سالانهاش به کنگره غفلت کرد. B. Bob’s car got dirty when he neglected to keep it polished. وقتی باب از نگهداری اتومبیلش غفلت کرد، ماشینش کثیف شد. C. It is essential that you do not neglect your homework. ضروری است که به تکالیفتان بیتوجهی نکنید. 6. deceive (فریب دادن، گُمر اه کردن) هممعنی (Definition): make someone believe something that is false; mislead. مثالها (Examples): A. Elias was deceived about the burden he had to carry. الیاس در مورد باری که باید به دوش میکشید، فریب داده شد. B. Virginia cried when she learned that her best friend had deceived her. ویرجینیا گریه کرد وقتی فهمید که بهترین دوستش او را فریب داده است. C. The villain deceived Chief White Cloud by pretending to be his friend. فرد شرور با تظاهر به دوستی، رئیس وایت کلاود را فریب داد. 7. undoubtedly (بدون شک، قطعاً) هممعنی (Definition): certainly; beyond doubt. مثالها (Examples): A. Ray’s team undoubtedly had the best debaters in our county. تیم ری بدون شک بهترین مناظرهکنندگان منطقه را در اختیار داشت. B. The pilgrims undoubtedly assembled to travel to Rome together. زائران قطعاً با هم جمع شدند تا به رم سفر کنند. C. If she didn’t want to get into an argument, Valerie would have followed the majority undoubtedly . اگر نمیخواست وارد بحث شود، والری قطعاً از اکثریت تبعیت میکرد. 8. popular (محبوب، پرطرفدار) هممعنی (Definition): liked by most people. مثالها (Examples): A. The Beatles wrote many popular songs. بیتلز ترانههای محبوب زیادی نوشتند. B. At one time mini-skirts were very popular . زمانی دامنهای کوتاه، بسیار پرطرفدار بود. C. Popular people often find it hard to evade their many friends. افراد محبوب اغلب برای طفره رفتن از دوستان زیاد خود، کار سختی دارند. 9. thorough (کامل، جامع) هممعنی (Definition): being all that is needed; complete. مثالها (Examples): A. The police made a thorough search of the house after the crime had been reported. پلیس بعد از اینکه جنایت گزارش شد، یک جستجوی کامل از خانه انجام داد. B. My science teacher praised Sandy for doing a thorough job of cleaning up the lab. معلم علومم سندی را به خاطر تمیز کردن کامل آزمایشگاه تحسین کرد. C. Mom decided to spend the day in giving the basement a thorough cleaning. مادرم تصمیم گرفت تمام روز را صرف تمیز کردن کامل زیرزمین کند. 10. client (مشتری، موکل) هممعنی (Definition): person for whom a lawyer acts; customer. مثالها (Examples): A. The lawyer told her client that she could predict the outcome of his trial. وکیل به موکلش گفت میتواند نتیجه محاکمهاش را پیشبینی کند. B. My uncle tried to get General Motors to be a client of his company. عموی من سعی کرد شرکت جنرال موتورز را وادار کند یکی از مشتریان شرکتش باشد. C. If this restaurant doesn't improve its service, all its clients will vanish. اگر این رستوران خدماتش را بهتر نکند، تمام مشتریانش ناپدید میشوند. 11. comprehensive (جامع، کامل) هممعنی (Definition): covering completely. مثالها (Examples): A. After a comprehensive exam, my doctor said I was in good condition. بعد از یک معاینه جامع ، دکتر من گفت وضعیت خوبی دارم. B. The engineer gave our house a thorough, comprehensive check-up before my father bought it. قبل از اینکه پدرم خانه را بخرد، مهندس یک بازرسی کامل و جامع از آن به عمل آورد. C. Mrs. Silver wanted us to do a comprehensive study of Edgar Allan Poe. خانم سیلور از ما خواست تا یک بررسی جامع درباره ادگار آلن پو انجام دهیم. 12. defraud (کلاهبرداری کردن از) هممعنی (Definition): take money, rights, etc., away by cheating. مثالها (Examples): A. My aunt saved thousands of dollars by defrauding the government. عمهام با کلاهبرداری از دولت هزاران دلار پسانداز کرد. B. If we could eliminate losses from people who defraud the government, tax rates could be lowered. اگر بتوانیم خسارات ناشی از کلاهبرداری افراد از دولت را حذف کنیم، نرخ مالیات را میتوان پایین آورد. C. By defrauding his friend, Dexter ruined a family tradition of honesty. دکستر با فریب دادن دوستش، سنت خانوادگی درستکاری را از بین برد.
نظرها
هنوز نظری نوشته نشده.





