پادگرد
کاور آن شب که بی‌بی مهمان ما بود
کودک کتاب گویا / داستان برای بچه ها

آن شب که بی‌بی مهمان ما بود

۱۷ اسفند ۱۴۰۰ · 30 دقیقه

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

راوی: محمدرضا سرشار ( رضا رهگذر ) قصه ظهر جمعه مصطفی این‌طور روایت می‌کند: «سحر بود که به‌زور از خواب بیدار شدم. بابا گفت مصطفی برو به بی‌بی بگو سحر بیاد اینجا؛ آخه پلو داریم.» هر وقت غذای خوبی داشتیم، بی‌بی مهمون ما بود. بی‌بی مادر پدرم بود و منو خیلی دوست داشت. اما من حوصله نداشتم نصفه‌شبی برم بیرون؛ پس بهانه آوردم. به بابام گفتم: اگر اجازه بدید که با دوچره برم دنبالش، میرم؛ وگرنه اصلا نمیرم. بابا قبول کرد، اما مامان مخالف بود. بابا گفت بذار بره، بهانه دستش نده. خلاصه سوار بر دوچرخه راهی خونه‌ی بی‌بی شدم. اما اون گفت که نمیاد خونه‌ی ما. گفتم تنهایی اینجا نمون بی‌بی. اگه صدام بمب بندازه چی؟ گفت: نفوس بد نزن.... حوصله‌ام سررفته بود و دلم می‌خواست هر طور که شده با خودم ببرمش. کلی اصرار کردم و از ترس بابام و داداش حسین نمی‌تونستم دست‌خالی برگردم. دوباره التماس کردم تا بالاخره راضی شد. به زور سوار دوچرخه شدیم و بی‌بی منو محکم گرفت. تو راه ازم پرسید: بگو ببینم خورش چی دارین؟ و من که می‌دونستم خورش آلو دوست داره، گفتم: آلو!

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.