

شنیدن و نگهداشتن این اپیزود
پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحههای دیگر هم ادامه پیدا میکند.
برای خواندن و مرور دوباره
گفتوگو را به متن همراهت تبدیل کن
متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.
کتابخانه و بازخورد
برای شناخت بهتر پیش از شنیدن
این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است
در اپیزودهای بررسیشده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصلهای قابل پخش و پرسشهای مهم را از متن اپیزود استخراج میکند.
تحلیل این اپیزودتکمیل این اپیزود
اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازهای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی میشوند.
متن منتشرشده توسط پادکستر
توضیحات اپیزود
راوی: محمدرضا سرشار(رضا رهگذر) در زمانهای دور دو دختر نوجوان با مادر خود در کلبهای نزدیک جنگل زندگی میکردند. آنها پدر نداشتند. دختر بزرگتر در همهی کارها به مادرش کمک می کرد، اما دختر کوچک درست برعکس او بود.... ... دختر کوچک صبحها دیر بیدار میشد و کمکی نمیکرد. او مدام غر میزد و تنبلی میکرد. مادر از او ناراحت میشد، اما فایدهای نداشت. در یکی از روزهای بهار که دختر بزرگتر برای آوردن آب به کنار چاه رفته بود، سطل از دستش رها شد و داخل چاه افتاد. او باید فکری میکرد؛ پس به داخل چاه رفت، اما سطل را پیدا نکرد. باید هرطور که شده بود، آن را پیدا میکرد. پس به راه افتاد و به تنوری رسید که چند نان در آن درحال پختن بود. صدایی به او گفت که نانهای پخته را بردارد. وقتی نانها را برداشت، تنور ناپدید شد و راهی پیش پایش باز شد.... #کتاب #داستان #قصه #روایت #کودک #کودکان #نوجوان #نوجوانان
نظرها
هنوز نظری نوشته نشده.




