پادگرد
کاور 329 جوزا سَحَر نهادْ حمایل برابرم
خوانش غزل های حافظ

329 جوزا سَحَر نهادْ حمایل برابرم

۲ تیر ۱۴۰۱ · 3 دقیقه

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

جوزا سَحَر نهادْ حمایل برابرم یعنی غلامِ شاهم و سوگند می‌خورم ساقی بیا که از مددِ بختِ کارساز کامی که خواستم ز خدا شد مُیَسَّرَم جامی بده که باز به شادیِّ رویِ شاه پیرانه سر، هوایِ جوانیست در سرم راهم مزن به وصفِ زلالِ خِضِر که من از جامِ شاه جُرعه کَشِ حوضِ کوثرم شاها اگر به عرش رسانم سریرِ فضل مملوکِ این جِنابم و مسکین این دَرَم من جرعه نوشِ بزمِ تو بودم هزار سال کی تَرکِ آبخورْد کُنَد طبعِ خوگرم ور باوَرَت نمی‌کند از بنده این حدیث از گفتهٔ کمال، دلیلی بیاورم گر بَرکَنَم دل از تو و بَردارم از تو مِهر آن مِهر بَر کِه افکنم؟ آن دل کجا بَرَم؟ منصور بِنْ مُظَفَّرِ غازیست حرزِ من و از این خجسته نام، بر اَعدا مُظَفَّرَم عهدِ اَلَستِ من همه با عشقِ شاه بود وَز شاهراهِ عمر، بدین عهد بگذرم گردون چو کرد نظمِ ثُرَیّا به نامِ شاه من نظمِ دُر چرا نکنم؟ از کِه کمترم؟ شاهین صفت چو طعمه چَشیدم ز دستِ شاه کِی باشد التفات به صیدِ کبوترم ای شاهِ شیرگیر چه کم گردد ار شود در سایهٔ تو مُلکِ فَراغت مُیَسَّرَم شعرم به یُمنِ مَدحِ تو صد مُلکِ دل گشاد گویی که تیغِ توست زبانِ سُخنورم بر گُلشنی اگر بگذشتم چو بادِ صبح نِی عشق سرو بود و نه شوقِ صنوبرم بویِ تو می‌شنیدم و بر یادِ رویِ تو دادند ساقیانِ طَرَب یک دو ساغرم مستی به آبِ یک دو عِنَب وضعِ بنده نیست من سالخورده پیرِ خرابات پَروَرَم با سِیرِ اخترِ فلکم داوری بَسیست انصافِ شاه باد در این قصه یاورم شُکرِ خدا که باز در این اوجِ بارگاه طاووسِ عرش می‌شنود صیتِ شَهپَرَم نامم ز کارخانهٔ عُشّاق محو باد گر جز محبتِ تو بُوَد شغلِ دیگرم شِبلُ الاَسَد به صیدِ دلم حمله کرد و من گر لاغرم وگرنه شکارِ غضنفرم ای عاشقانِ رویِ تو از ذَرِّه بیشتر من کِی رَسَم به وصلِ تو کز ذَرِّه کمترم بنما به من که مُنکِرِ حُسنِ رخِ تو کیست تا دیده‌اش به گِزلِکِ غیرت برآورم بر من فُتاد سایهٔ خورشیدِ سلطنت و اکنون فَراغت است ز خورشیدِ خاورم مقصود از این معامله بازارتیزی است نی جلوه می‌فروشم و نی عشوه می‌خرم

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.