پادگرد
کاور شمش کتاب | آخرین روز محکوم؛ اگه تاریخِ مرگتو بهت بگن، بقیه‌شو چطوری زندگی می‌کنی؟
درون شمش

شمش کتاب | آخرین روز محکوم؛ اگه تاریخِ مرگتو بهت بگن، بقیه‌شو چطوری زندگی می‌کنی؟

۱ شهریور ۱۴۰۵ · 25 دقیقه

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

یه سلولِ سنگی توی پاریسِ ۱۸۲۹. یه پنجره‌ی میله‌دار که فقط نور می‌ده و بیرون رو نشون نمی‌ده. و یه مرد که پشتِ یه میزِ سه‌پایه ایستاده و داره می‌نویسه. ساعت یکِ بعدازظهره. ساعتِ چهار اعدامش می‌کنن. امشب می‌رم به دیدنِ کسی که اسم نداره، سنّش معلوم نیست، و هیچ‌جای این کتاب نمی‌گن چی‌کار کرده. اولین جمله‌ای هم که به من می‌گه اینه: «ببخشید. صندلی ندارم.» ولی سؤالِ این قسمت این نیست که چه حسی داره. اینه: چرا هوگو رفت سراغِ کاری که آشکارا نشدنیه — که یه محکوم بشینه صد و خرده‌ای صفحه بنویسه؟ چون همین نشدنی بودن، خودش استدلالِ اصلیِ کتابه. این کتاب یه شهادت نیست. یه جای خالی ه. و توی این ساختمون هیچ‌کس بدجنس نیست. کشیش کارشو می‌کنه، ژاندارم شیفتشو می‌گذرونه، معمار دیوارها رو برای تعمیراتِ نفرِ بعدی متر می‌کنه. از مجموعِ این آدم‌های خوب، یه چیزی درمیاد که هیچ‌کدومشون تنهایی توانشو نداشتن. «آخرین روز محکوم» — ویکتور هوگو، ۱۸۲۹ (اصل: Le Dernier Jour d'un condamné) ⚠️ تا دقیقه‌ی ۱۳:۲۸ داستان لو نمی‌ره. از اونجا به بعد همه‌چیز رو می‌شه. 00:00 کشاندن 01:50 معرفی کردن 02:33 شناختن 06:18 معنا کردن 10:18 شکافتن

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.