پادگرد
کاور ادامه ی سماع سوختن
دکلمه های هوشنگ ابتهاج

ادامه ی سماع سوختن

۲۳ شهریور ۱۴۰۵ · 5 دقیقه

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

كوه هم آتش گداخته بود بر فراز و فرود تاخته بود آتشی بود آسمان آهنگ دم سرد كه كرد او را سنگ ؟ ثقل و سردی سرشت خارا نیست نور در جسم خویش زندانی ست سنگ ازین سرگذشت دل تنگ است فكر پرواز در دل سنگ است مگرش كوره در گذار آرد آن روان روانه باز آرد سنگ بر سنگ چون بسایی تنگ به جهد آتش از میان دو سنگ برق چشمی است در شب دیدار خنده ای جسته از لبان دو یار خنده نور است كز رخ شاداب می تراود چو ماهتاب از آب نور خود چیست ؟ خنده ی هستی خنده ای از نشاط سرمستی هستی از ذوق خویش سرمست است رقص مستانه اش ازین دست است نور در هفت پرده پیچیده ست تا درین آبگینه گردیده ست رنگ پیراهن است سرخ و سپید جان نور برهنه نتوان دید بر درختی نشسته ساری چند چند سار است بر درخت بلند ؟ زان سیاهی كه مختصر گیرند آٍمان پر شود چو پر گیرند ذره انباشتی و تن كردی خویشتن را جدا ز من كردی تن كه بر تن همیشه مشتاق است جفت جویی ز جفت خود طاق است رود بودی روان به سیر و سفر از چه دریا شدی درنگ آور ؟ ذره انباشی چو توده ی دود ورنه هر ذره آفتابی بود تخته بند تنی ، چه جای شكیب ؟ بدر آی از سراچه ی تركیب مشرق و مغرب است هر گوشت آسمان و زمین در آغوشت گل سوری كه خون جوشیده ست شیرهی آفتاب نوشیده ست آن كه از گل و گلاب می گیرد شیره ی آفتاب می گیرد جان خورشید بسته در شیشه ست شیشه از نازكی در اندیشه ست پری جان اوست بوی گلاب می پرد از گلابدان به شتاب لاله ها پیك باغ خورشیدند كه نصیبی به خاك بخشیدند چون پیامی كه بود ، آوردند هم به خورشید باز می گردند برگ ، چندان كه نور می گیرد باز پس می دهد چو می میرد وامدار است شاخ آتش جو وام خورشید می گزارد او شاخه در كار خرقه دوختن است در خیالش سماع سوختن است دل دل دانه بزم یاران است چون شب قدر نور باران است عطر و رنگ و نگار گرد همند تا سپیده دمان ز گل بدمند چهره پرداز گل ز رنگ و نگار نقش خورشید می برد در كار گل جواب سلام خورشیدست

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.