
شنیدن و نگهداشتن این اپیزود
پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحههای دیگر هم ادامه پیدا میکند.
برای خواندن و مرور دوباره
گفتوگو را به متن همراهت تبدیل کن
متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.
کتابخانه و بازخورد
برای شناخت بهتر پیش از شنیدن
این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است
در اپیزودهای بررسیشده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصلهای قابل پخش و پرسشهای مهم را از متن اپیزود استخراج میکند.
تحلیل این اپیزودتکمیل این اپیزود
اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازهای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی میشوند.
متن منتشرشده توسط پادکستر
توضیحات اپیزود
خيلي شيطون بودم، هيچ جوره نميشد منو كنترل كرد. هميشه بايد يه چيزي ميشكست، يكي شكايت ميكرد ازم يا ميخواستن از مدرسه مامانمو. مامانم اما خيلي صبور بود.. وقتايي كه كلافه ميشد تو چشمام نگاه ميكردو دستشو نشونم ميداد. بهم ميگفت: "رگاي دستمو نگاه كن؟ دارم پير ميشم تو منو خيلي اذيت كردي ديگه امسال ميميرم از دست تو!" مامانم بر خلاف تو، خيلي خوب ميشناخت ترس هامو. به ساعت نميكشيد، كه وقتي خواب بود، ميرفتمو دستشو از زير پتو ميكشيدم بيرون. انقدر رگهاشو ميبوسيدم تا بيدار ميشد و من رو با لبخند ميكشوند زير پتو. خوب ميدونست من رو فقط ترسِ از دست دادن ميترسوند امروز، من.. هنوز دارم اون ترس هامو. وقتي خداحافظي ميكني و در ماشين رو ميبندي نگاه ميكنم كه فقط ميري يا مث اوايل وسطش برميگردي و چند بار نگاهم ميكني. اگه رفتي، كه رفتي.. اگه نه.. اگه از دور برگشتي و نگاهم كردي اونوقت مث بچگي هام، مث رگاي دستاي مامان، ميبوسم نگاهاتو از دور. #اميرعلی_ق
نظرها
هنوز نظری نوشته نشده.
