

شنیدن و نگهداشتن این اپیزود
پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحههای دیگر هم ادامه پیدا میکند.
برای خواندن و مرور دوباره
گفتوگو را به متن همراهت تبدیل کن
متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.
کتابخانه و بازخورد
برای شناخت بهتر پیش از شنیدن
این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است
در اپیزودهای بررسیشده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصلهای قابل پخش و پرسشهای مهم را از متن اپیزود استخراج میکند.
تحلیل این اپیزودتکمیل این اپیزود
اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازهای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی میشوند.
متن منتشرشده توسط پادکستر
توضیحات اپیزود
گُل به گِل، دریا به طوفان، من به انسان مبتلا من به انسان مبتلا، انسان به نسیان مبتلا خانه، خنجر؛ شانه، خنجر شد؛ مرا در بر گرفت شانه ی همخانه خنجر شد؛ مرا در برگرفت از دل افتادم که بیدل ها به من آویختند «ساحل آشفته ی ما را به دریا ریختند» از دل افتادیم و بیدل ها به ما آویختند «کار دنیا بس که مهمل بود عقبا ریختند» من خداوند جهان بودم؛ نفهمیدیدم آه! جان جان جان جان بودم؛ نفهمیدیدم آه! واج واج هستِ من دستِ مصیبت نامه ها این مصیبت نامه سرخطِّ وصیت نامه ها پشت بغض این وصیت نامه خیلی حرف هاست پشت خیلی حرف ها هم روی صحبت با شماست من که جان کندم به خوناب جگر غسلم دهید با سرشک چند طفل بی پدر غسلم دهید من که رفتم از سجلّ همسرم پاکم کنید من که رفتم در کنار مادرم خاکم کنید «کنت کنزاً مخفیاً» در زیر پای این و آن من فرو می ریزم اما شهپدر خون جوان یک درخت از دفترت کم کن بیابانت به راه یک بهار از باورت خم کن زمستانت به راه «کنت کنزاً مخفیا» در زیر پای شهپدر من تبار ازگریه بردم؛ شهپدر از ده پدر «استخوانم سرمه شد» سیمرغ قافم خسته است تنگدستی، وسعت مشرب به نافم بسته است من که رفتم از من و کفر من ایمانی بساز از خداوندی که ما بودیم دکانی بساز اژدهای هفت سر روییده است از شانه ام افعی هفتادسر از شانه ی همخانه ام چل چراغ از چل طرف نور و به ظلمت مبتلا دامن امن جهان و من به وحشت مبتلا دارد از کف می رود بعد از تو مولانای من بوی الرحمن بلند است از من و دنیای من ای به جان افتاده ای پیوسته در تخریب من من به ویرانی نظر دارم نه ویرانی به من قفل رفتن می زنم البته بر درهای خود پای می کوبم ولی بر گور باورهای خود خواب رفتن دیده ام تعبیر آن جز گور نیست برف دیدم برف می دانم که جز کافور نیست عهد بستم بسته باشم چون خود و درهای خود زندگی را دوست می دارم ولی منهای خود ...
نظرها
هنوز نظری نوشته نشده.





