پادگرد
کاور من ز دستان و ز مکر دل چنان - مولوی بلخی
سخنور

من ز دستان و ز مکر دل چنان - مولوی بلخی

۲۷ آذر ۱۴۰۰ · 1 دقیقه

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

من ز دستان و ز مکر دل چنان مات گشتم که بماندم از فغان مثنوی مکمل ای ضیاء الحق حسام‌الدین بیا ای صقال روح و سلطان الهدی مثنوی را مسرح مشروح ده صورت امثال او را روح ده تا حروفش جمله عقل و جان شوند سوی خلدستان جان پران شوند هم به سعی تو ز ارواح آمدند سوی دام حرف و مستحقن شدند باد عمرت در جهان هم‌چون خضر جان‌فزا و دستگیر و مستمر چون خضر و الیاس مانی در جهان تا زمین گردد ز لطفت آسمان گفتمی از لطف تو جزوی ز صد گر نبودی طمطراق چشم بد لیک از چشم بد زهراب دم زخمهای روح‌فرسا خورده‌ام جز به رمز ذکر حال دیگران شرح حالت می‌نیارم در بیان این بهانه هم ز دستان دلیست که ازو پاهای دل اندر گلیست صد دل و جان عاشق صانع شده چشم بد یا گوش بد مانع شده خود یکی بوطالب آن عم رسول می‌نمودش شنعهٔ عربان مهول که چه گویندم عرب کز طفل خود او بگردانید دیدن معتمد گفتش ای عم یک شهادت تو بگو تا کنم با حق خصومت بهر تو گفت لیکن فاش گردد ازسماع کل سر جاوز الاثنین شاع من بمانم در زبان این عرب پش ایشان خوار گردم زین سبب لیک گر بودیش لطف ما سبق کی بدی این بددلی با جذب حق الغیاث ای تو غیاث المستغیث زین دو شاخهٔ اختیارات خبیث من ز دستان و ز مکر دل چنان مات گشتم که بماندم از فغان من که باشم چرخ با صد کار و بار زین کمین فریاد کرد از اختیار که ای خداوند کریم و بردبار ده امانم زین دو شاخهٔ اختیار جذب یک راههٔ صراط المستقیم به ز دو راه تردد ای کریم زین دو ره گرچه همه مقصد توی لیک خود جان کندن آمد این دوی زین دو ره گرچه به جز تو عزم نیست لیک هرگز رزم هم‌چون بزم نیست در نبی بشنو بیانش از خدا آیت اشفقن ان یحملنها این تردد هست در دل چون وغا کین بود به یا که آن حال مرا در تردد می‌زند بر همدگر خوف و اومید بهی در کر و فر شاعر: حضرت مولانا جلال الدین محمد رومی بلخی بقلم: علی منهاج بکوشش: فهیم هنرور RumiBalkhi.Com

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.