پادگرد
کاور حکمت ۳۱ بخش ششم
شرح نهج البلاغه - محمدرضا رنجبر

حکمت ۳۱ بخش ششم

۹ مهر ۱۴۰۵ · 16 دقیقه

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

حکمت ۳۱ بخش ششم "از کنجکاوی بی‌حد پرهیز کن" وَ الْكُفْرُ عَلَى أَرْبَعِ دَعَائِمَ: عَلَى التَّعَمُّقِ وَ التَّنَازُعِ وَ الزَّيْغِ وَ الشِّقَاقِ؛ فَمَنْ تَعَمَّقَ لَمْ يُنِبْ إِلَى الْحَقِّ وَ مَنْ كَثُرَ نِزَاعُهُ بِالْجَهْلِ دَامَ عَمَاهُ عَنِ الْحَقِّ آنچه از کلام امام علیه السلام فهمیده می‌شود: کفر بر چهار پایه استوار است: یکی بر کنجکاوی بی‌جا در مسائل، دیگری بر مشاجره و دعواهای بی‌فایده، سومی بر انحراف از حقیقت، و چهارمی بر دشمنی و دشمن‌تراشی. کسی که زیاد بخواهد مسائل را پیچیده کند، در نهایت نمی‌تواند به حقیقت برسد. و کسی که همیشه درگیر دعواهای بی‌معنی باشد، از دیدن حقیقت و روشنی محروم می‌ماند. واژه ها: وَ: و، همچنین، همین‌طور الْكُفْرُ: کفر، بی‌باوری، انکار عَلَى: بر، بر پایه‌ی، روی أَرْبَعِ: چهار، چهار‌تا، چهارگونه دَعَائِمَ: ستون، پایه، تکیه‌گاه عَلَى: بر، بر اساس، روی التَّعَمُّقِ: ریز شدن، پیچیده‌کردن، کنکاش بی‌جا التَّنَازُعِ: دعوا، کشمکش، جر و بحث الزَّيْغِ: منحرف شدن، کج‌روی، پیچ خوردن از راه راست الشِّقَاقِ: دشمنی، دودستگی، نفاق فَمَنْ: پس هرکس، بنابراین کسی‌که، آنگاه‌که فردی تَعَمَّقَ: ریز شد، زیادی کندوکاوی کرد، پیچوند قضیه رو لَمْ يُنِبْ: برنگشت، رجوع نکرد، به راه نیومد إِلَى: به سمت، طرفِ، سوی الْحَقِّ: حقیقت، درستی، راه راست مَنْ: کسی‌که، هرکس، آن‌که كَثُرَ: زیاد شد، فراوان شد، پر شد نِزَاعُهُ: دعواهاش، بحث‌هاش، درگیری‌هاش بِالْجَهْلِ: با نادونی، با ناآگاهی، از روی بی‌سوادی دَامَ: ادامه پیدا کرد، موندگار شد، طول کشید عَمَاهُ: نابینایی‌اش، کوری‌اش، بی‌خبری‌اش عَنِ: از، نسبت به، در مورد الْحَقِّ: حقیقت، راستی، مسیر درست شرح: اگر ایمان نور باشد – که هست – پس کفر تاریکی‌ست، و در تاریکی آدمی پر از سؤال و مسئله است و پر از دغدغه و اضطراب؛ درست مثل یک اتاق تار و تاریک که به هرچه برخورد می‌کنی برایت سؤال است که چرا اینجاست. اما همین که شمعی و فانوسی روشن می‌شود، می‌بینی که همه‌چیز در جای خود است. این دنیا برای مؤمن، اتاق روشن است و برای کافر، اتاق تاریک. حال اینکه چه می‌شود که آدمی به ایمان می‌رسد و چراغ ایمان در خانه‌ی دلش روشن می‌شود، امام فرمود، و به چهار حقیقت اشاره داشت. حال به تناسب، اشاره می‌کند به نقطه مقابل ایمان یعنی آنچه که موجب کفر و کافری‌ست، و ریشه‌ی کفر را هم در چهار چیز می‌بیند و می‌داند. لذا فرمود: «وَٱلْكُفْرُ عَلَىٰ أَرْبَعِ دَعَائِمَ». کفر هم همچون ایمان، بر چهار ستون سوار و استوار است؛ یعنی چهار چیز است که در زندگی آدمی، کفر و کافری را عَلَم می‌کند و آدمی را در زیر خیمه‌ی کفر قرار می‌دهد. اولین آن‌ها: ٱلتَّعَمُّقُ. ببینید، کفر یک‌باره نمی‌آید؛ کم‌کم می‌آید، و آرام‌آرام رشد می‌کند، و مثل علف هرز، ریشه می‌زند، پخش می‌شود؛ پنهانی، زیرپوستی، ولی خطرناک. اول با کنجکاوی و کندوکاو آغاز می‌شود. کنجکاوی ولی بی‌جا؛ فکرهای زیاد ولی نابجا. ولی بی‌چراغ، شیرجه می‌زند در فکر، ولی بدون راهنما. مثلاً روی موضوع قضا و قدر فکر می‌کند، در حالی‌که این ماجرا بسیار پیچیده است و پیچ‌و‌خم‌های خود را دارد. و به قول حافظ: که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را. این یک معمای بزرگ است، یک کلاف سردرگم است. چرا قرآن با "الف، لام، میم" شروع می‌شود؟ "الف، لام، میمی" که هرچه فکر می‌کنی، به آن نمی‌رسی. اولین درس قرآن همین است: که چیزهایی هست که هرچه فکر کنی، به آن نمی‌رسی. اولین درس قرآن این است که قرار نیست هر چیزی را بدانی. اولین درس قرآن این است که چیزهایی هم هست که برای تو معما باشد. پس در معماها غور نکن. عمیق نباش. مثلاً: ذات خداوند. در ذات خداوند نباید عمیق شد، چون راه به جایی نخواهی برد؛ چون آدمی محدود است، و محدود نامحدود را درک نمی‌کند. محدود برای هر چیزی اول و آخری ‌می‌داند و می‌بیند. در نتیجه نمی‌تواند درکی از وجودی داشته باشد که نه اولی دارد و نه آخری. ما در ذات این آسمان – که خلق خداست و محدود است – مانده‌ایم، و محدوده‌ی آن را نمی‌توانیم درک کنیم. نمی‌توانیم یک نقطه‌ی انتها برای آن تصور کنیم؛ چون هر نقطه‌ای را در نظر بگیریم، بعد از آن نقطه باز سؤال است که چه خواهد بود. حال چگونه می‌توانیم در ذات خداوند فرو برویم و به نتیجه لازم برسیم؟ و اگر کسی چنین کند، امیرالمؤمنین می‌فرماید: «فَمَنْ تَعَمَّقَ لَمْ يُنِبْ إِلَى ٱلْحَقِّ» یعنی آن کسی که زیادی می‌خواهد عمیق بشود، و زیادی کنجکاوی می‌کند، می‌رود سراغ چیزهایی که در دسترس ما نیست، می‌رود در عمق‌هایی که قرار نبوده با پای عقل محدود ما طی شود، چنین کسی دیگر به حق نمی‌رسد، به خدا نمی‌رسد. چرا؟ ببین، مثل این است که کسی در یک رودخانه دارد شنا می‌کند. یک رود آرام، پر از زلالی، پر از زیبایی. مسیر مشخص است، جریان معلوم است. همین‌طور که با اعتماد پیش برود، می‌رسد به مقصد. ولی اگر همین وسط، یکباره تصمیم بگیرد برود ته رودخانه، دنبال این‌که ببیند از کجا آب می‌آید، برود زیر سطح، زیر سنگ‌ها، دنبال سرچشمه‌ای که قرار نیست پیدایش کند، نه‌ تنها به مقصد نمی‌رسد، بلکه ممکن است خفه شود، غرق شود. حال، قضا و قدر، و ذات خدا، و چیزهایی از این جنس... این‌ها همان عمق‌ها هستند که نباید کنجکاوی کرد. از این رو به ما گفته شده است که: شما اندازه‌ی خودتان بفهمید. بفهمید که خدایی هست. بفهمید که خدا حکیم است، مهربان است، عادل‌ است. و همین برای‌تان بس و کافی است. ولی بعضی‌ها رها نمی‌کنند، ول نمی‌کنند. هی می‌خواهند ته‌‌ آن را بفهمند. که مثلاً ذات خدا چطور است؟ خدا چطور می‌داند؟ چرا یک کار را این‌جوری کرد؟ چرا فلانی این‌جوری مُرد؟ چرا آن یکی این‌طور زنده ماند؟ چرا عدلش این‌شکلی‌ست؟ و... این سؤال‌ها آدمی را می‌برد به شک، به تردید، به سرگردانی. آخرش هم حق را نمی‌بیند. چون راهِ حق، راه عبور است، نه حفاریِ بی‌مبنا در حریم خدا. پس چه؟ پس ایمان یعنی بپذیری که عقل، یک جاهایی باید بایستد. بفهمی که بعضی چیزها را باید باور کرد، نه بشکافی. مثل آفتاب که نمی‌شود مستقیم نگاهش کرد، باید به نورش دل سپرد. نتیجه: بعضی عمق‌ها، عمق نیست، پرتگاه است. بعضی کنجکاوی‌ها، فهم نیست، وسوسه است. آن‌که به حق می‌رسد، کسی‌ست که بداند کجا بایستد، کجا بپرسد، کجا بسپارد. و راه ایمان، راه بندگی‌ست؛ نه راه حتماً فهمیدن همه‌چیز. چون بعضی وقت‌ها، ندانستن، عین رسیدن است. و دومین دام کفر: ٱلتَّنَازُعُ. یعنی، کشمکش‌ها، بگومگوها، ستیز کردن‌ها با یکدیگر، برای شکستن حریف، برای کوبیدن حریف. و همین‌ جا، جایی‌ست که انسان معمولاً حق را زیر پا می‌گذارد، حقیقت را نادیده می‌گیرد، و برای اثباتِ حق بودن خود، حتی ناحق می‌گوید، ناحق داوری می‌کند، ناحق قضاوت می‌کند. کار به جایی می‌کشد که حتی اگر بگویی: خدا چنین گفته است، می‌گوید: من قبول ندارم. و همین، او را به کفر آلوده می‌کند. لذا امیرالمؤمنین (ع) می‌فرماید: «مَنْ كَثُرَ نِزَاعُهُ بِٱلْجَهْلِ دَامَ عَمَاهُ عَنِ ٱلْحَقِّ» یعنی کسی که دائم بگومگو می‌کند، ستیزه می‌کند، آن هم نه از روی آگاهی، بلکه از روی جهل، از روی نفهمی، و از روی بی‌خبری؛ آن آدم در گمراهی می‌ماند، در تاریکی گیر می‌کند، از حق دور می‌شود. اما چرا؟ چرا بحث‌های بی‌جا آدم را به کفر می‌کشاند؟ چون بگومگو وقتی زیاد شود، دیگر آدمی دنبال حقیقت نیست؛ دنبال برنده شدن است، دنبال زدن طرف مقابل است، دنبال ثابت کردن خود است، نه رسیدن به نور. آن‌وقت «حق» که باید هدف باشد، می‌شود ابزار، می‌شود بهانه. و آدمی کم‌کم به جای اینکه دنبال حقیقت باشد، دنبال لَج و لجبازی می‌رود. به جای فروتنی، توهّم دانایی می‌آید سراغش. و وقتی که آدم از حقیقت دور شود، قدم‌به‌قدم به تاریکی نزدیک می‌شود. مثل یک نفر که در تاریکی راه می‌رود، اما به‌جای این‌که دنبال فانوس بگردد، هی با دستش می‌زند به دیوار، با پا می‌زند به میز، و با همه‌چیز درگیر می‌شود؛ فکر می‌کند با این دعوا کردن‌ها دارد راه را پیدا می‌کند! اما در واقع فقط بیشتر سردرگم می‌شود. نتیجه‌اش چیست؟ نتیجه‌اش این است که این بگومگوهای بی‌پایه، این کشمکش‌های بی‌ریشه، به جای این‌که آدم را بیدار کند، گمراه‌تر می‌کند. چشمش را به حقیقت کور می‌کند. و این، اسمش گمراهی‌ست. و این، مسیر به‌سوی کفر است. نه اینکه یک‌شبه کافر شود، نه. ولی قلبش، کم‌کم از نور خالی می‌شود، از هدایت دور می‌شود. و این، آغاز کفر است. آغاز تاریکی‌ست. پس چه؟ پس هر وقت دیدی یک بحث فقط برای برنده شدن دارد پیش می‌رود، بدان که این بحث نور ندارد، برکت ندارد، هدایت در آن نیست. آن بحث‌ها که دل را روشن می‌کنند، آن‌ها که باعث رشد می‌شوند، از جنس فروتنی‌اند، از جنس نورند، از جنس «بفهمم»، نه «بزنم توی دهنش». از جنس ایمان‌اند، نه کفر. اگر خواستی حرف بزنی، حرف بزن برای فهمیدن، نه برای اثبات. چون بعضی بحث‌ها، تو را به نور می‌رسانند، ولی بعضی دیگر، آدمی را قدم‌به‌قدم می‌برند در تاریکی. نتیجه‌گیری : ایمان، با نور همراه است؛ و کفر، با تاریکی. ریشه‌ی کفر، در عمق‌های بی‌دلیل و نزاع‌های بی‌فایده است. کسی که اهل تعمّقِ بی‌جا و تنازعِ بی‌ثمر باشد، آرام‌آرام از حق فاصله می‌گیرد و در تاریکیِ جهل گم می‌شود. برای پیاده‌سازی این حکمت در زندگی: ۱. اگر سؤالی ذهن‌تان را مشغول کرد، ابتدا ببین آیا پاسخ آن در دسترس عقل و وحی هست یا نه؛ اگر نبود، با تواضع بپذیر و عبور کن. ۲. در بحث‌ها، نیتت را برای یادگیری و فهم اصلاح کن، نه اثبات و تحقیر دیگران. ۳. تمرین سکوت کن، جایی که حرف زدن فقط برای جدل است. ۴. در مواجهه با مجهولات دینی، به‌جای وسواس، به اصل ایمان و صفات الهی تکیه کن. ۵. از هر گفت‌و‌گویی که بوی لج‌بازی می‌دهد، محترمانه فاصله بگیر. ... کانال تفسیر قرآن کریم : https://castbox.fm/ch/4548650 کانال تفسیر گزیده (۶۰۴ روز با قرآن) : https://castbox.fm/ch/5687188 امام زمان (عج) : https://castbox.fm/ch/4828360 کانال شرح گلستان سعدی : https://castbox.fm/ch/4757516 کانال شرح اشعار سعدی : https://castbox.fm/ch/4748332 ...

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.