پادگرد
کاور حکمت ۳۱ بخش هشتم
شرح نهج البلاغه - محمدرضا رنجبر

حکمت ۳۱ بخش هشتم

۱۱ مهر ۱۴۰۵ · 14 دقیقه

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

حکمت ۳۱ بخش هشتم وَ الشَّكُّ عَلَى أَرْبَعِ شُعَبٍ: عَلَى التَّمَارِي وَ الْهَوْلِ وَ التَّرَدُّدِ وَ الِاسْتِسْلَامِ؛ فَمَنْ جَعَلَ الْمِرَاءَ دَيْدَناً لَمْ يُصْبِحْ لَيْلُهُ آنچه از کلام امام علیه السلام فهمیده می‌شود: شک، بر چهار پایه استوار است: بر جدال بی‌ثمر، بر ترس، بر دودلی، و بر تسلیم. شک مثل خانه‌ای است که ستون‌هایش را از ضعف و بی‌اعتمادی ساخته‌اند؛ طبیعی است که سقف آرامش بر آن نمی‌ماند. کسی که عمرش را در جدال می‌گذراند، هر روز به جنگی تازه می‌رود؛ اما هیچ پیروزی در انتظارش نیست. او در ظاهر می‌جنگد تا چیزی را ثابت کند، ولی در باطن دارد بی‌وقفه به شک‌های خودش خوراک می‌دهد. ترس، ستون دیگر شک است. ترس از اشتباه، ترس از آینده، ترس از حرف مردم. ترس، دل را مثل شاخه خشک می‌کند؛ نه ثمر می‌دهد و نه سایه. و دودلی، یعنی قدمی برداشته می‌شود و قدمی پس؛ نه مانده‌ای و نه رفته‌ای. این رفت‌وبرگشت‌های بی‌پایان، انسان را به جایی نمی‌رساند جز خستگی و پشیمانی. و اما تسلیم، آخرین پایه شک است؛ وقتی آدم خود را رها می‌کند، امید را کنار می‌گذارد، حرکت را تعطیل می‌کند و بهانه‌ها را جانشین اراده می‌سازد. کسی که زود تسلیم شود، حتی اگر هزار راه روشن پیش پایش باشد، قدم برنمی‌دارد. پس هر که جدال را روش زندگی خود سازد، شبِ تار شک او هرگز به سپیده‌ یقین نخواهد رسید. این شب، بی‌پایان می‌شود، چون چراغ یقین با دعوا و ترس و دودلی روشن نمی‌شود. سپیدهٔ یقین سهم کسانی است که یک‌بار برای همیشه از مجادله‌های بی‌حاصل دست می‌کشند، دلشان را از ترس می‌تکانند، تصمیم می‌گیرند و پیش می‌روند؛ حتی اگر دنیا بگوید نشدنی است. واژه‌ها: الشَّكُّ: تردید، دودلی، بی‌اعتمادی عَلى: بر، مبتنی بر، برپایه أَرْبَعِ: چهار، چهار شاخه شُعَبٍ: شاخه‌ها، مسیرها، انشعاب‌ها التَّمَارِي: مجادله، ستیزه‌جویی، گفت‌وگوی خصمانه و بیهوده الهَوْلِ: ترس، هراس، اضطراب التَّرَدُّدِ: دودلی، نوسان، تزلزل الِاسْتِسْلَامِ: تسلیم، انفعال، بی‌پاسخ‌ماندگی فَمَنْ: پس هر کس، بنابراین کسی که، آنگاه هر که جَعَلَ: قرار داد، انتخاب کرد، درنظر گرفت المِرَاءَ: جدال، نزاعِ لفظی، کشمکش بی‌نتیجه دَيْدَناً: عادت پایدار، رویه‌ی همیشگی، روشِ مداوم لَمْ يُصْبِحْ: روشن نشود، به صبح نرسد، پایان نگیرد لَيْلُهُ: شب او، تاریکی‌اش، دوره‌ی تردیدش شرح: ذهن ما باغچه‌ است، گل بکاریم بیا. ذهن انسان، همچون باغچه‌ای‌ست آرام و مستعد، همچون زمینی حاصل‌خیز، آماده برای رویش نور و نیکی، و یقین، لطیف‌ترین و پربهاترین گلی‌ست که می‌تواند در آن بروید. و یقین، گوهرِ نابِ اندیشه است، گل نادری که تنها در دلِ خاک پاک می‌روید. اما این گل، در کنار علف‌های هرز نمی‌بالد؛ چرا که علف‌های هرز: فراوان‌اند، اما بی‌ثمر؛ انبوه‌اند، اما بی‌فایده؛ رنگ دارند، اما بی‌عطر؛ ظاهر دارند، اما بی‌روح؛ بالا می‌آیند، اما بر گل‌ها سایه می‌افکنند؛ می‌بالند، اما زیبایی را می‌پوشانند؛ می‌گیرند، اما نمی‌بخشند. می‌بلعند، اما نمی‌زایند. تو، صاحب این باغچه‌ای. تو، نگهبان این دلزارِ پنهانی هستی. با دلی پاک و ذهنی بیدار. با قلبی روشن و اندیشه‌ای پذیرا. و می‌خواهی گل بکاری: گل یقین، گل ایمان، گل فهم، گل نور... و مشتاقی که نهال معرفت را بنشانی، و باران عشق را بر آن بپاشی. اما هنوز چیزی از جوانه‌زدن این گل‌ها نگذشته، انبوهی از علف‌های بی‌ثمر و بی‌معنا سر برمی‌آورند؛ انبوهی از فکرهای پوچ، سخنان بی‌مغز، دغدغه‌های بی‌ریشه. هر روز بیشتر، هر روز قوی‌تر. چرا؟ چون آب را می‌مکند، جانِ روان را می‌نوشند؛ خاک را خالی می‌کنند، توانِ جان را می‌فرسایند؛ نور را می‌بلعند، روشنی را می‌ربایند؛ و چیزی برای گل باقی نمی‌گذارند. در اینجا، همانطور که علف‌های هرز در باغ‌ها مانع رشد گل‌ها می‌شوند، حرف‌های بیهوده و بی‌اساس نیز همان نقش را دارند: آن‌ها، همچون علف‌های هرز ذهن ما را اشغال می‌کنند. سخنانی بی‌پایه و بی‌مایه که هرگز نمی‌گذارند گل یقین و ایمان در دل ما شکوفا شود. این سخنان، نه تنها ما را از رشد دور می‌کنند، بلکه مانند علف‌های هرز، ذهن و قلب ما را بی‌ثمر و بی‌فایده می‌سازند. این‌ها فقط وقت و انرژی ما را می‌گیرند و ذهن‌مان را خالی می‌کنند. چطور می‌توان از این علف‌های هرز، این سخنان بی‌اساس، خلاص شد؟ راهش این است که در گفتگوها فقط دنبال کشف حقیقت باشی. گفتگو می‌تواند همچون تیغ دودمه‌ای باشد که هم می‌تواند تو را به یقین برساند، و هم ممکن است تو را در دام شک بیندازد. اگر در گفتار و شنیدن‌ها همیشه با نیت جستجوی حقیقت گام برداری، گفتگو می‌تواند گلی باشد که در دل باغچه ذهن تو می‌روید، اما اگر بی‌پایه و بی‌هدف باشد، همانند علف هرز، تو را از شکوفایی درخت یقین دور می‌کند. باید آگاه باشی که هر سخن، همانند دانه‌ای است که در دل ذهن کاشته می‌شود. پس اگر می‌خواهی به یقین برسی، باید دقت کنی که تنها دانه‌هایی که حقیقت را در خود دارند بکاری، که از آن‌ها گل ایمان، گل فهم، و گل نور خواهد رویید. گفتگو، اگر از روی آگاهی و جستجو برای حقیقت باشد، می‌تواند مثل آبی برای گل‌های یقین عمل کند، اما اگر از روی غفلت و بدون هدف باشد، همانند علف هرز، هیچ ثمری نخواهد داشت. در همین‌جا، بحث‌های بیهوده همان نقشی را دارند که علف‌های هرز در یک باغ: زمان را می‌بلعند، لحظه‌ها را تباه می‌کنند؛ ذهن را فرسوده می‌سازند، آگاهی را فرومی‌نشانند؛ دل را خسته‌و‌ روح را فرسوده و پژمرده می‌کنند؛ و سرانجام، چه می‌ماند؟ باغچه‌ای پر از سبزه های بی‌عطر، باغی پر از هیاهو، بی‌طراوت؛ پر از صداهای بی‌اثر، سخنانی بی‌جرقه، بی‌جان؛ پر از واژه‌هایی بی‌جان، اما بی‌هیچ شکوفه‌ای از یقین... و می‌توان گفت: سخنان بی‌اثر، مانند خش‌خش در دل یک موسیقی لطیف‌اند. مثل خِش‌خِشِ بی‌موقعی که آرامش یک شب بارانی را برهم می‌زند. تو نشسته‌ای و نوایی آرام در گوش جانت جاری‌ست، اما ناگهان صدایی ناهنجار، رشته‌ احساس را می‌گسلد. نه می‌گذارد بشنوی، نه لمس کنی، نه لذت ببری. بحث بیهوده همان خش‌خش است، و یقین، همان نغمه لطیف و ناب. نوایی از جنس حضور، آرام و ژرف. یا چنین تصور کن: بحث‌های بی‌ثمر، کف‌هایی‌اند روی آب. حباب‌هایی توخالی،‌ سبک‌بار و بی‌وزن. و اجازه نمی‌دهند آب زلالی که در زیر جاری‌ست، دیده شود. کف، زلالی را می‌پوشاند؛ پوششی پرغوغاست، اما بی‌ارزش. چنان‌که سخن بی‌فایده، یقین را می‌پوشاند. اگر خواهان ریشه‌گرفتن یقین هستی: باید از جدال‌های بی‌ثمر چشم بپوشی، باید از واژگان بی‌جان فاصله بگیری؛ باید علف‌های هرز ذهن را وجین کنی، باید تیرگی‌ها را بزدایی؛ باید سکوت کنی تا نغمه حقیقت شنیده شود، باید ساکت شوی تا صدا جان بگیرد؛ باید کف را کنار بزنی تا آبِ روشن خود را نشان دهد. باید غوغای سطح را کنار بزنی تا عمق پدیدار شود. از همین‌رو، امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام فرمودند: «وَ الشَّكُّ عَلَى أَرْبَعِ شُعَبٍ: عَلَى التَّمَارِي وَ الْهَوْلِ وَ التَّرَدُّدِ وَ الِاسْتِسْلَامِ» شک بر چهار شاخه استوار است: جدال بی‌ثمر، هراس، دودلی، و تسلیم. در میان این شاخه‌ها، «التماری» از ریشه «مراء» است؛ یعنی گفت‌وگویی بی‌حاصل، جدلی بی‌هدف، کل‌کلی بی‌فرجام. گفت‌وگویی که نه روشنگر است، نه روح‌افزا؛ بلکه خسته‌کننده و فرساینده. شک، از همین‌جا آغاز می‌شود؛ از مخالفت‌هایی که برای دانستن نیست، از پرسش‌هایی که هدفشان یافتن نیست، بلکه تنها میدان جنگ واژگان‌اند. سخن‌ گفتن، نه برای شنیدن؛ بلکه برای اثبات؛ پرسیدن، نه برای رسیدن؛ دل نمی‌سپارند، تنها زبان می‌گردانند. قلب در کار نیست، تنها جدل است. در پی پیروزی‌اند، نه حقیقت؛ در جست‌وجوی برتری‌اند، نه راه. امیر دل‌ها هشدار می‌دهند: این مجادله‌های بی‌حاصل، بذرهای شک را در دل می‌کارند. و هرچه بیشتر سخن بی‌ثمر بگویی، بیشتر از یقین فاصله می‌گیری. فرمودند: شک، چهار شاخه دارد؛ و نخستین آن، «التماری»‌ست: سخنانی بی‌هدف، بی‌گره‌گشایی، بی‌فهم. نه برای فهمیدن، که تنها برای برنده شدن. نه گفت‌وگوی دل‌ها، که نبرد زبان‌ها. نه برای کشف حقیقت، که برای تحمیل نظر. و در چنین جدلی، حقیقت شنیده نمی‌شود؛ و آنچه شنیده نشود، گم می‌شود... از این‌رو، مجادله‌های بیهوده، زمین حاصل‌خیز یقین را می‌خشکانند. چنان‌که بادهای زهرآلود، سبزه‌زار را بی‌جان می‌سازند. همچون طوفانی که شکوفه را از شاخه جدا می‌کند. و فرمودند: «فَمَنْ جَعَلَ الْمِرَاءَ دِيدَناً لَمْ يُصْبِحْ لَيْلُهُ» هر کس جدال را روش زندگی خود سازد، شب او هرگز به صبح نخواهد رسید. شب، تمثیل شک است، و صبح، نمای یقین. اگر آرزومند رسیدن به سپیده‌ دم یقین هستی، از سایه‌های جدل بی‌فایده عبور کن، و به سوی نور دانایی، پرسش‌های واقعی، و گفت‌وگوی دل‌سپرده گام بردار؛ آنجا که هدف، حقیقت است؛ نه غلبه. نتیجه‌ اینکه: یقین، گلی‌ست نادر و پربها که تنها در باغچه‌ای آرام، دور از هیاهوی سخنان بی‌ثمر، شکوفا می‌شود. هر چه جدل کمتر، نور یقین بیشتر. دل پاک، ذهن رها، و زبان ساکت، زمین حاصل‌خیز یقین‌اند. برای پیاده‌سازی این حکمت در زندگی: هرگاه در گفت‌وگویی بودی، نیتت را بررسی کن: آیا برای روشن‌شدن دل است یا برای اثبات برتری؟ به جای واکنش سریع، سکوت کن و اجازه بده نغمه حقیقت شنیده شود. اگر بحثی بوی جدال گرفت، از آن فاصله بگیر؛ ذهن و دلت را از آن وجین کن. در روز، زمانی را به سکوت اختصاص بده؛ نه برای انزوا، بلکه برای پرورش گل یقین. اگر با کسی اختلاف دیدگاه داری، تلاش کن گفت‌وگو را به فضای همدلی ببری، نه رقابت و پیروزی. هر بار که از جدال بی‌ثمر دور شدی، گامی به‌سوی نور برداشته‌ای. ... کانال تفسیر قرآن کریم : https://castbox.fm/ch/4548650 کانال تفسیر گزیده (۶۰۴ روز با قرآن) : https://castbox.fm/ch/5687188 امام زمان (عج) : https://castbox.fm/ch/4828360 کانال شرح گلستان سعدی : https://castbox.fm/ch/4757516 کانال شرح اشعار سعدی : https://castbox.fm/ch/4748332 ...

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.