

شنیدن و نگهداشتن این اپیزود
پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحههای دیگر هم ادامه پیدا میکند.
برای خواندن و مرور دوباره
گفتوگو را به متن همراهت تبدیل کن
متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.
کتابخانه و بازخورد
برای شناخت بهتر پیش از شنیدن
این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است
در اپیزودهای بررسیشده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصلهای قابل پخش و پرسشهای مهم را از متن اپیزود استخراج میکند.
تحلیل این اپیزودتکمیل این اپیزود
اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازهای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی میشوند.
متن منتشرشده توسط پادکستر
توضیحات اپیزود
تو یک بعداز ظهر وقتی پدر ومادر فرانکلین داشتند آماده می شدند که به مهمونی بروند فرانکلین وهریت داشتند از پنجره بیرون را نگاه می کردند۰ اونا منتظر بودند که مادر بزدگ به خونه اونا بیاد۰ همون موقع تلفن زنگ خورد ومادر بزرگ گفت که بدجوری سرما خوردم ونمیتونم بیام از بچه ها مراقبت کنم۰۰۰ قصه گو :آزاده ضابطی
نظرها
هنوز نظری نوشته نشده.




