پادگرد
کاور اسماعیل خویی | از شعر گفتن
شعر | با صدای شاعر

اسماعیل خویی | از شعر گفتن

۴ دی ۱۴۰۴ · 8 دقیقه

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

▨ نام شعر: از شعر گفتن ▨ شاعر: اسماعیل خویی ▨ با صدای: اسماعیل خویی ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ــــــــــــــــــــــــ برای تو ای شعر برای تو گر کار‌ی‌ام هست با کار هر چیز ور آزاری‌ام هست از آزار هر کس برای تو گر می‌پرم آن‌سوی پَرزدن‌گاهِ شاهین وگر می‌نشینم بر این سفره از لاشِ کرکس تویی تو که در هیچ‌زارِ نبودِ تو هر عشق و هر مرگ به هر روی و هر سو که باشد به ارزانیِ پستِ پیشامدی روزمرهَ‌ست تویی کز تو مردابِ هر هست به موجی روان‌میر کز افتادنِ ریگی از دستِ بازی‌سرشتِ تو لبخندوارش شکوفنده باشد به رخساره غرّهَ‌ست تو تیراژه را واژه سازی تو از واژه تیراژه سازی زبان از تو شکلِ جهان است جهان از تو شکلِ دهانی است خموش و سرایا و شکلِ تو فواره‌ی ناگهانی است گذاران و پایا جهان بی‌تو کوهی‌ست از سنگیِ سرد از سردِ سنگی چو دیوارِ خارا عبوس و درنگی و هیچ از همه رخنه‌دارانِ خورشید و باران در او در نکاری بر او بر نکارا جهان بی‌تو دیوار آری من این متّه‌وار نگاه از تو دارم شکافا و کاوا تو فریادِ فریاد خاموشیِ خامُشی یادِ یادی تو دیدارِ دیدار غمِ هرچه غم شادیِ هرچه شادی تو آوا، تو معنا، تو آوایی معنا، تو معنای آوا، تو معنایی معنا، تو آوای آوا تو آهنگِ خاموشِ شبگیر تو موسیقیِ روشنِ ماه تو سکوتِ نتِ شبنمی بر کلیدِ سُلِ گل تو زیبایی هرچه زیبایی آن‌گاه که زیبایی گنگِ گویا بدل می‌شود از بلندای فریادخواهِ نگاهم به ژرفای خاموشی از آه تو گلبانگِ پژواکِ هرجا شکفتن تو پژواکِ گلبانگِ خاموش‌ماندن در آن‌سویِ گفتن سرودِ ستاره نواهای گمگشته‌ی کهکشانی تو نبضِ تپیدن درونِ دلِ جان تو آنی که گم کرده بودم تو را من تو جان جانِ جان جانِ جانِ جهانی تو آنی که گم کرده‌ام من تو آنی که گم می‌کنم من تو را هرچه پیداتری تو تو آوای معنا که معنای بی‌هم‌زبانِ مرا ای تو معنای معنایم از هرچه آوا هم‌آواتری تو تو جدّی‌ترین بازیِ جان تو «بازی» چو بازی تو تنها نیاز منی تو به تنهاترین بی‌نیازی و در هرچه چشمهَ‌ست در طولِ راهم تویی عکسِ سیمینه‌ی ماهیِ ماه در آب مرایی چو صیادِ جانِ من از دست توری کُنَد کودکانه مرایی به هرباره در مشت و هموارهَ‌م آن‌سویِ مشتی چو ماهی کِش از آب گیرند و بازش سپارند با آب چه بسیارها بار مرا داده‌ای زندگانی از آن پس که کُشتی تو پژواکِ گلبانگِ هرجا شکفتن چه در خوشه‌زارانِ چندان‌همه کهکشان‌های آن‌سوی جاوید و افلاک چه در کهکشان‌های چندین‌همه گلبنان از بهارانِ اکنون و این‌جا بر این خاک تو گلبانگِ پژواک ناگفته‌ترماندنِ واژه‌آراترین گفتنی‌ها پس از هرچه گفتن چه با واژگانِ خروشان و جوشانِ دریآسمان‌های هرجای آغاز چه با ساز و آوازِ هر راز که خیلِ نوازندگانِ بهاران ـ همین بی‌قرارانِ چندین‌همه چشمه‌ساران و چندین‌همه آبشاران و چندین‌همه جویباران ز چندین‌همه سو همه سویِ دریا گذاران ـ به تکرار گویند و خواهند گفتن بسی باز تو مضراب‌های وزیدن در آهنگِ آژنگ به سنتورِ رخسارِ هر رودباری در آن دور تو سیمِ نسیمی به‌هنگام که هر گاه بی‌گاه می‌گردد انگار و هر رودباری بدل می‌نُماید در آن دور سیمابِ سیمای خود را به سنتور و سیتارِ گیسوی بید است پیدا در آیینه‌ی او و تنبورِ باران نوازد در آیینه‌ی سینه‌ی او و در دسته‌ی ابرها تندران دف‌زنانند و در صفِّ نظّارگان برگ‌ها کف‌زنانند و پاریر و امسالی از هرچه سو در نوایند و در شور تو... پگاهِ تو پروازگاهِ تو را من پسینِ تو مرگ‌آفرین تو را می‌شناسم برای تو خواهم به شکلِ تو در هم تنیدن گسل‌های بی‌شکلی ناگهان را برای تو خواهم به شکلِ تو بازآفریدن جهان را تو ... تو ... شکلِ تو پروازی از بامِ نارنجیِ پَرزدن تا به فرجامِ خونینِ پرپرزدن من تو را می‌شناسم و خورشیدم از آفتابی شدن بی‌نیاز است به بامِ تو اما به بام تو بی‌چاره می‌مانم از سر زدن من! ▨ اسماعیل خویی از مجموعه شعر بیدر کجا - ۱۳۷۹

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.