پادگرد
کاور رضا براهنی | تمرکز نشئه
شعر با صدای شاعر

رضا براهنی | تمرکز نشئه

۲۸ فروردین ۱۴۰۴ · 5 دقیقه

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

▨ نام شعر: تمرکز نشئه (چقدر و چند از این پرنده‌ها بغلت داری) ▨ شاعر:رضا براهنی ▨ با صدای: شاعر ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ــــــــــــــــــــــــ *این شعر توسط شاعر به «ساناز« تقدیم شده است* چقدر و چند از این پرنده‌ها بغلت داری بپروازان همه را من آمده‌ام آماده‌ام از آسمان کاغذ خالی می‌بارد آغشته کردی آغشته مرا به خون خود بپروازان حالا کاشکاش آمد کلاغ‌های جهان نیستند و آسمان می‌باراند روح تو را بر روی من چقدر و چند ببینم و هیچ‌گاه سیر نشوم می‌آمده‌ای انگار با غنچه‌ها از گوش‌هایت هر چه با چشم‌هایم تو را بخورم سیر نمی‌شوم بسیرانم بگو بپرانَندَم و دور تو چرخانَندم و دامن‌هایت را بتکان بریزانم من میوه هایم را که پیش مرگ تو باشم که بوی گردن آهو را بپیچانم به جانم که پیشِ پیش مرگ تو باشم «ب»ی شکسته با «الفِ» قد تو می‌رقصد حالا همه کلمه آن تو میان من بالای ما چقدر و چند از این چیزها بغلت داری چقدر و چند به خودت او گفتی مرا به او در خیالش بِغلتان که خوابش با خوابم آید حرامیان رؤیاهایم را بیدار کن که دروازه‌های زمان باز شده، زن و زمان و زبان همسفر و شهر را خبر نکن که جنونش بر سطح رنگ می‌ساید جنون من نگرانی‌ست مرا به روی انگشتت بچرخان بچرخانم بچرخانَنمان که هر دو بیماریم به کجا که برگردی کجا آن کجاست کجا هم نیست در نهاد زن و شادی او اوییدن به گردن خود ببوسانم از کجاهایم به ساحل آمده‌ام حتی هنوز هم غرق طراوت نامت یارم نباش، خودت باشم، خودم باش، خود پیش مرگ تو بودن خبر کن موسیقی را که گره‌های انگشتانت به ماه گره خورده‌اند که ناخنت هلال ماه شده چیزی نیست هلال و ماه در شب واحد بودی چیزی نیست مرا به سوی خود بتابان بچین رسیده و نرسیده بچین و پنجره را باز کن جهان به سوی جهان است ببیندت حالا بچینم برو به هوا به هوای این که من از پشت پا نگرانت شوم و آمدی که بیایی بیا و چنگ‌وار منحنی‌ام را بگیر و باز بغل کن بزن که بخواند بِدَم به من بِدَم پهلوهایت را و شانه‌هایت را بتوفانم و برنگردانم و هیچم کن هیچکس نداندمان و شهر را خبر نکن که این که می‌گویم جنون نداند و یادگارم کن به دیوارهای هیچ و بنویسانم و بگو دیوارها را به زیر پاهایت دراز کنند خود را به سوی آسمان مثل همیشه‌ها بِدِرازان کسی نداندمان من آماده‌ام! ▨ رضا براهنی تورنتو ساعت ۳ صبح ۲۷ آپریل ۱۹۹۷

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.