پادگرد
کاور فروغ فرخزاد | ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد (کامل)
شعر با صدای شاعر

فروغ فرخزاد | ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد (کامل)

۷ دی ۱۴۰۴ · 28 دقیقه

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

▨ نام شعر: ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد (کامل) ▨ شاعر: فروغ فرخ‌زاد ▨ با صدای: یاسمن زعفرانلو ▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری ــــــــــــــــ و این منم زنی تنها درآستانه‌ی فصلی سرد در ابتدای درک هستی آلوده‌ی زمین و یاس ساده و غمناک آسمان و ناتوانی این دست‌های سیمانی. زمان گذشت زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت چهار بار نواخت امروز روز اول دیماه است من راز فصل‌ها را می‌دانم و حرف لحظه‌ها را می‌فهمم نجات‌دهنده در گور خفته است و خاک، خاک پذیرنده اشارتی‌ست به آرامش زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت. در کوچه باد می‌آید در کوچه باد می‌آید و من به جفت‌گیری گل‌ها می‌اندیشم به غنچه‌هایی با ساق‌های لاغر کم‌خون و این زمان خسته‌ی مسلول و مردی از کنار درختان خیس می‌گذرد مردی که رشته‌های آبی رگ‌هایش مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش بالا خزیده‌اند و در شقیقه‌های منقلبش آن هجای خونین را تکرار می‌کنند - سلام - سلام و من به جفت‌گیری گل‌ها می‌اندیشم. در آستانه‌ی فصلی سرد در محفل عزای آینه‌ها و اجتماع سوگوار تجربه‌های پریده‌رنگ و این غروب بارور شده از دانش سکوت چگونه می‌شود به آن کسی که می‌رود اینسان صبور، سنگین، سرگردان، فرمان ایست داد. چگونه می‌شود به مرد گفت که او زنده نیست، او هیچوقت زنده نبوده‌است در کوچه باد میآید کلاغهای منفرد انزوا در باغ‌های پیر کسالت میچرخند و نردبام چه ارتفاع حقیری دارد. آنها تمام ساده‌لوحی یک قلب را با خود به قصر قصه‌ها بردند و اکنون دیگر چگونه یک نفر به رقص برخواهد خاست و گیسوان کودکیش را در آب‌های جاری خواهد ریخت و سیب را که سرانجام چیده‌است و بوئیده‌است در زیر پا لگد خواهد کرد؟ ای یار، ای یگانه‌ترین یار چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند. انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یک روز آن پرنده نمایان شد انگار از خطوط سبز تخیل بودند آن برگ‌های تازه که در شهوت نسیم نفس می‌زدند انگار آن شعله‌ی بنفش که در ذهن پاک پنجره‌ها میسوخت چیزی بجز تصور معصومی از چراغ نبود در کوچه باد می‌آید این ابتدای ویرانیست آن روز هم که دست‌های تو ویران شدند باد می‌آمد ستاره‌های عزیز ستاره‌های مقوایی عزیز وقتی در آسمان، دروغ وزیدن می‌گیرد دیگر چگونه می‌شود به سوره‌های رسولان سرشکسته پناه آورد؟ ما مثل مرده‌های هزاران هزار ساله به هم می‌رسیم و آنگاه خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد. من سردم است من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد ای یار ای یگانه‌ترین یار «آن شراب مگر چند ساله بود؟» نگاه کن که در اینجا زمان چه وزنی دارد و ماهیان چگونه گوشت‌های مرا می‌جوند چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه می‌داری؟ من سردم است و از گوشواره‌های صدف بیزارم من سردم است و می‌دانم که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی جز چند قطره خون چیزی به جا نخواهد ماند. خطوط را رها خواهم کرد و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد و از میان شکل‌های هندسی محدود به پهنه‌های حسی وسعت پناه خواهم برد من عریانم، عریانم، عریانم مثل سکوت‌های میان کلام‌های محبت عریانم و زخم‌های من همه از عشق است از عشق، عشق، عشق. من این جزیره‌ی سرگردان را از انقلاب اقیانوس و انفجار کوه گذر داده‌ام و تکه‌تکه شدن، راز آن وجود متحدی بود که از حقیرترین ذره‌هایش آفتاب به دنیا آمد سلام ای شب معصوم! سلام ای شبی که چشم‌های گرگ‌های بیابان را به حفره‌های استخوانی ایمان و اعتماد بدل می‌کنی و در کنار جویبارهای تو، ارواح بیدها ارواح مهربان تبرها را می‌بویند من از جهان بی‌تفاوتی فکرها و حرف‌ها و صداها می‌آیم و این جهان به لانه‌ی ماران مانند است و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست که همچنان که تو را می‌بوسند در ذهن خود طناب دار تو را می‌بافند. سلام ای شب معصوم! میان پنجره و دیدن همیشه فاصله‌ایست. چرا نگاه نکردم؟ مانند آن زمانی که مردی از کنار درختان خیس گذر می‌کرد چرا نگاه نکردم؟ انگار مادرم گریسته بود آنشب آنشب که من به درد رسیدم و نطفه شکل گرفت آنشب که من عروس خوشه‌های اقاقی شدم آنشب که اصفهان پر از طنین کاشی آبی بود، و آن‌کسی که نیمه‌ی من بود، به درون نطفه‌ی من بازگشته‌بود و من در آینه می‌دیدمش، که مثل آینه پاکیزه بود و روشن بود و ناگهان صدایم کرد و من عروس خوشه‌های اقاقی شدم انگار مادرم گریسته بود آنشب. چه روشنایی بیهوده‌ای در این دریچه‌ی مسدود سر کشید چرا نگاه نکردم؟ تمام لحظه‌های سعادت می‌دانستند که دست‌های تو ویران خواهد شد و من نگاه نکردم تا آن زمان که پنجره‌ی ساعت گشوده ‌شد و آن قناری غمگین چهار بار نواخت چهار بار نواخت و من به آن زن کوچک برخوردم که چشم‌هایش، مانند لانه‌های خالی سیمرغان بودند و آنچنان که در تحرک ران‌هایش می‌رفت ...

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.