پادگرد
کاور محمدعلی سپانلو | سفرنامه
شعر با صدای شاعر

محمدعلی سپانلو | سفرنامه

۴ تیر ۱۴۰۵ · 6 دقیقه

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

▨ نام شعر: سفرنامه ▨ شاعر: محمدعلی سپانلو ▨ با صدای: محمدعلی سپانلو ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ـــــــــــــــــــــــــــــــ من که جاهل‌ترین شاعرانم می‌شمارم قدم‌های روزِ نوین را کند و خفه بر کتل پا نهاده‌ست روز، این روحِ تنها چهره‌پوشانده در عینکِ مه راه‌های مرا می‌شناسد من سایهٔ روشنش را بر عروقم چه خوش می‌شناسم ای سفر باز شو در بیابان در تب و شعرِ شن گام بردار مصرع گام‌های فراری منشعات صداهای صحراست ای سفر در بیابان رها باش با تو شب، نور و آیینه‌کاری کهکشان انعکاس شن توسن ماه تمثیلی از آب‌هایت من که جاهل‌ترین شاعرانم ابر مکّار را می‌شناسم زیر باران و باد سبک‌خیز در سرم راه‌های ستاره‌ست زیر فواره‌ی نیل‌دوزان شعله خیزد ز گلدانِ صحرا چشمت آیینهٔ نشر خورشید در شبی جاودانه‌ست بینا پشت پلک تو کوکب دمیده‌ست از غروبی خنک تا سحرگاه راه تنها و نامهربان ماه گاه یک صندلی می‌؛ذارند بر درِ کافه‌های بیابان می‌توانی بیاسایی از کار خیره گردی حریقی دگر را لحظه‌ای در گلستانِ آتش کاکلِ نخل، تپهٔ ریگ را سبز کرده‌ست ایستگاهی‌ست پر از باران در چشمِ تو آویزان چمدانی در دست پشتِ خورجین سفر دریا گسترده‌ست ابرِ(؟) چشمک‌زن تابلوی اعلانات دکّهٔ ویران من ز ویرانه چه با خود بردم؟ کهنه‌بارانی من در شب خیمه‌ای بود نگهبانِ فلک پاره‌کفشی و تهی‌خورجینی پای بر تارکِ دریا شبِ من از سفرنامه و حس آباد است زیر عریانیِ مکّارِ طبیعت همه پوشاکیِ من لعبتیِ باد است تا بلوغِ مفرق در جنگل شاهراهی‌ست که در قلب مدائن می‌آغازد برقِ دندان‌ها در جلوخانِ هتل‌ها در خیابانِ بدون گذرا عابری گوش‌به‌زنگم زیر این طاق‌نمای نمناک سفرم در اتوبوسی بود که مرا نیمه‌شبان در هتلِ کهنه نهاد شیشه‌ای چرک به مهتابیِ پرباران وا می‌شد و بر آن می‌تابید مه افسانه‌ایِ مغربیِ کولی احتیاجم بود که به ولگردی ِ بعدازظهرم برگردم زیر خورشیدِ زمستانی تبخیر شوم مثل هر چیز ِ جوانِ وطنم، پیر شوم احتیاجِ دگری بود که من مثل هر چیزِ جدیدی که زمستانی نیست این زمستان را هم بین کسانِ دگری باشم که به یخ مثل زمین ایمان دارند بروید تا به رویایِ گل یخ که تحرک را در خاطره بیدار نگه می‌دارد ای جماعات خیالی مانده در توریِ لاینقعِ باران ▨ محمدعلی سپانلو از دفتر شعر رگبار

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.