

شنیدن و نگهداشتن این اپیزود
پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحههای دیگر هم ادامه پیدا میکند.
برای خواندن و مرور دوباره
گفتوگو را به متن همراهت تبدیل کن
متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.
کتابخانه و بازخورد
برای شناخت بهتر پیش از شنیدن
این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است
در اپیزودهای بررسیشده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصلهای قابل پخش و پرسشهای مهم را از متن اپیزود استخراج میکند.
تحلیل این اپیزودتکمیل این اپیزود
اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازهای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی میشوند.
متن منتشرشده توسط پادکستر
توضیحات اپیزود
کلهسفید نویسنده: یونس، دانشآموز صنف دوم گویندگان: مهدیه دلیجم (راوی)، امید لسانی (در نقش کلهسفید) و مطهر احمدی (در نقش پدر کلهسفید) ویراستار متن و مسئول پادکست: شمس نظری روزی روزگاری، در خانهای ساده، کودکی به دنیا آمد با چشمانی آبی، صورتی سرخ و موهایی سفید؛ اما مادرش، وقتی برای بار اول او را دید، بیدلیل از او بیزار شد. وقتی پدر به خانه آمد، دید که مادر، کودک را در پتو پیچیده و گوشهای گذاشته. خواست او را در آغوش بگیرد؛ اما مادر مانع شد. پدر با تردید جلو رفت، پتو را کنار زد و وقتی چشمهای آبی کودک را دید، جا خورد. بیآنکه چیزی بگوید، پتو را دوباره روی کودک کشید و گفت: «این بچه را نمیخواهم. ببر دورش بینداز!» مادر که خودش هم علاقهای به کودک نداشت، او را بیرون برد و در گوشهای تاریک رها کرد. در همان نزدیکی، پیرزنی زندگی میکرد. صدای گریۀ کودک را شنید و به دنبال صدا رفت. وقتی رسید، دید پسری کوچک با چشمانی آبی و موهای سفید، در میان زبالهها افتاده. دلش به حال کودک سوخت و او را با خود به خانه برد. پیرزن از آن روز به بعد، مثل مادر و پدر، از کودک مراقبت کرد. پسرک بزرگ شد، باهوش و مهربان شد و همیشه به پیرزن کمک میکرد. او حالا تنها نبود؛ چون کسی را داشت که با دل و جان دوستش میداشت. پدر و مادر واقعیاش دیگر هیچگاه صاحب فرزند نشدند. هر بار که پسر را در کوچه میدیدند، دلشان میلرزید و از کاری که کرده بودند، پشیمان میشدند. روزی از روزها، پدر به خانۀ پیرزن رفت و به پسر گفت: «تو پسر من هستی. بیا با من به خانۀ خودمان برگردیم.» پسر نگاهی آرام به او انداخت و گفت: «تو پدر من نیستی! اگر دوستم میداشتی، همان روز اول مرا دور نمیانداختی. من فقط پیرزن را دارم که هم برایم پدر بوده، هم مادر.» پدر با دل شکسته برگشت و تا آخر عمر، دیگر پسرش را ندید.
نظرها
هنوز نظری نوشته نشده.





