

شنیدن و نگهداشتن این اپیزود
پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحههای دیگر هم ادامه پیدا میکند.
برای خواندن و مرور دوباره
گفتوگو را به متن همراهت تبدیل کن
متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.
کتابخانه و بازخورد
برای شناخت بهتر پیش از شنیدن
این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است
در اپیزودهای بررسیشده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصلهای قابل پخش و پرسشهای مهم را از متن اپیزود استخراج میکند.
تحلیل این اپیزودتکمیل این اپیزود
اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازهای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی میشوند.
متن منتشرشده توسط پادکستر
توضیحات اپیزود
نویسنده: علیفایز، دانشآموز صنف دوم گوینده: مطهر احمدی ویراستار متن و مسئول پادکست بزکچینی: شمس نظری در یک جنگل کوچک و سرسبز، گرگ جوانی زندگی میکرد که مادر پیر و مهربانی داشت. مادرش به شکار میرفت و غذا میآورد. گرگ جوان فقط میخورد و میخوابید. آنقدر چاق شده بود که به سختی راه میرفت. یک روز، مادرش مریض شد. او با صدای ضعیف، به گرگ جوان گفت: «پسرم، چند روز است چیزی نخوردهام. لطفا برایم غذا بیاور.» گرگ جوان برای بار اول، از خانه بیرون رفت تا شکار خوشمزهای پیدا کند. در راه، حیوانهای زیادی را دید؛ ولی نمیدانست چطور شکار کند. شب شد و او دست خالی برگشت. وقتی رسید، دید مادرش از گرسنگی مرده است. خیلی ناراحت شد و دلش شکست؛ اما باز هم بیشتر به فکر شکم خودش افتاد. چند روز گرسنه ماند. یک روز، در جنگل قدم میزد که با گروهی از گرگها روبهرو شد. آنها مشغول غذاخوردن بودند. گرگ جوان به خوشحالی به آنها پیوست. روزها با آنها به شکار میرفت؛ اما خودش هیچکاری نمیکرد. فقط مینشست و غذا میخورد. گرگهای دیگر از این کار او ناراحت شدند و گرگ جوان را از گروه بیرون کردند. او چند روز دیگر نیز گرسنه ماند؛ اما این بار تصمیم گرفت تا خودش شکارکردن را یاد بگیرد. سرانجام، بعد از تلاشها و شکستهای بسیار، به شکارچی ماهر تبدیل شد. او میتوانست هم شکم خودش را سیر کند و هم به دوستانی که ضعیف یا مریض بودند، کمک کند.
نظرها
هنوز نظری نوشته نشده.





