پادگرد
کاور مرد جادوگر
پادکست شَکَر

مرد جادوگر

۲۷ تیر ۱۴۰۵ · 3 دقیقه

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

نویسنده: ملیحه رحیمی، دانش‌آموز صنف دوم گوینده: مطهر احمدی ویراستار متن و مسئول پادکست بزک‌چینی: شمس نظری یکی بود، یکی نبود. در یک قریۀ زیبا، مرد جادوگری زندگی می‌کرد که دل مهربانی نداشت. او با جادوهایش مردم را فریب می‌داد و اذیت می‌کرد. روزی تصمیم گرفت نقشۀ تازه‌ای بکشد. به مردم گفت که اگر پول‌هایشان را بدهند، برایشان داروی جادویی می‌آورد که آن‌ها را همیشه از بیماری نجات می‌دهد. مردم که نگران بچه‌هایشان بودند، باور کردند. آن‌ها پول‌هایشان را جمع کردند و به جادوگر دادند؛ اما او رفت و چند روز بعد برگشت؛ بی‌آنکه دارویی بیاورد. گفت که داروها گم شده‌اند. مردم ناراحت شدند؛ ولی چیزی نگفتند. جادوگر خوشحال بود که دوباره توانسته بود آن‌ها را فریب دهد. مدتی گذشت. جادوگر به قریۀ دیگری رفت. مردم آنجا با مهربانی از او استقبال کردند. او باز همان نقشه را تکرار کرد. این بار پول‌های مرد پولداری را گرفت و وعده داد داروی جادویی برایش می‌آورد تا او را همیشه جوان نگه دارد. مرد پولدار منتظر بود؛ اما از جادوگر خبری نشد. بعد از مدتی جادوگر دست خالی برگشت. مرد پولدار خشمگین و ناراحت شد و مردم را خبر کرد. آن‌ها مرد جادوگر را با کتک از قریه بیرون کردند. جادوگر به قریۀ سومی رفت؛ اما این بار هیچ‌کس با او دوست نشد و همه از او دوری می‌کردند. او با خود گفت که چرا هیچ‌کس او را دوست ندارد. مردی که از کنارش می‌گذشت، حرف‌های جادوگر را شنید و گفت: «چون تو همیشه مردم را فریب می‌دهی و اذیت می‌کنی.» جادوگر ساکت شد و برای بار اول به کارهایش فکر کرد. او تصمیم گرفت که دیگر کسی را فریب ندهد و با مردم مهربان باشد. و از آن روز به بعد کم‌کم مردم با او دوست شدند. جادوگر فهمید که دوستی از هر جادویی قوی‌تر است.

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.