پادگرد
کاور شیر کوچک
پادکست شَکَر

شیر کوچک

۱۰ مرداد ۱۴۰۵ · 3 دقیقه

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

نویسنده: مصطفی، دانش‌آموز صنف دوم گویندگان: مهدیه دلیجم (راوی، در نقش شیر کوچک) و مطهر احمدی (در نقش شیر بزرگ) ویراستار متن و مسئول پادکست: شمس نظری یکی بود، یکی نبود. در یک جنگل سرسبز و زیبا، شیری کوچک زندگی می‌کرد. او همیشه آرزو داشت یک دوست قوی و شجاع داشته باشد. یک روز، وقتی در جنگل قدم می‌زد، چشمش به یک شیر بزرگ افتاد و خیلی خوشحال شد. با خودش گفت: «بالاخره یک دوست قوی پیدا کردم!» و با خوشحالی خودش را در آغوش شیر بزرگ انداخت. شیر بزرگ که تعجب کرده بود، پرسید: «ای شیر کوچک، از چیزی ترسیده‌ای؟» شیر کوچک گفت: «نه، من خیلی خوشحالم! چون حالا یک دوست قوی دارم. از این به بعد از هیچ‌کس نمی‌ترسم و هر کاری دلم بخواهد، انجام می‌دهم.» شیر بزرگ که تنبل بود، با خودش گفت: «عجب دوستی گیرم آمده! هرچه بگویم، انجام می‌دهد.» برای همین، دوستی شیر کوچک را قبول کرد و گفت: «به شرطی با تو دوست می‌شوم که هر کاری بگویم، برایم انجام بدهی.» شیر کوچک، بدون فکر کردن، شرط او را قبول کرد. شیر بزرگ از او خواست تا یک خانۀ زیبا برایش بسازد و شیر کوچک، با خوشحالی یک خانۀ زیبا ساخت و برای هردویشان اتاق درست کرد؛ اما وقتی شیر بزرگ وارد خانه شد، وسایل شیر کوچک را بیرون انداخت و با عصبانیت گفت: «نمی‌خواهم با تو زندگی کنم! تو یک شیر ترسو هستی. هر وقت مثل من قوی شدی، بیا با من زندگی کن.» شیر کوچک، وسایلش را جمع کرد و از خانه بیرون رفت؛ اما شیر بزرگ گفت: «یادت باشد ما هنوز دوست هستیم. غذای شب را آماده کن!» شیر کوچک قبول کرد و به دنبال غذا رفت. چند ساعت گذشت تا با یک خرگوش برگشت و آن را به شیر بزرگ داد. شیر بزرگ، خرگوش را یک لقمه کرد و گفت: «دوست قوی، غذای زیاد می‌خواهد. تو با این غذای کم، من را هم مثل خودت ضعیف می‌کنی!» شیر کوچک قول داد که فردا یک شکار بزرگ می‌آورد. فردا صبح، به دنبال شکار رفت. رفت و رفت تا به یک گراز رسید. با عجله به گراز حمله کرد؛ اما گراز از خودش دفاع کرد و شیر کوچک زخمی شد. به سختی خودش را به شیر بزرگ رساند و ماجرا را تعریف کرد؛ اما شیر بزرگ بدون گوش دادن به حرف‌هایش، او را از خانه بیرون کرد و گفت: «تو دیگر دوست من نیستی! اگر دوباره ببینمت، از گرسنگی می‌خورمت!» شیر کوچک که ناراحت و ناامید شده بود، با خودش گفت: «دیگر دنبال دوست قوی نمی‌گردم؛ بلکه به دنبال دوستی خوب و مهربان می‌گردم.»

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.