

نشست ۵۲ -کیخسرو ۲۰- . نبرد رستم و اکوان دیو۲ .آغازبیژن و منیژه
۱۱ تیر ۱۴۰۱ · 2 ساعت و 27 دقیقه
شنیدن و نگهداشتن این اپیزود
پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحههای دیگر هم ادامه پیدا میکند.
برای خواندن و مرور دوباره
گفتوگو را به متن همراهت تبدیل کن
متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.
کتابخانه و بازخورد
برای شناخت بهتر پیش از شنیدن
این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است
در اپیزودهای بررسیشده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصلهای قابل پخش و پرسشهای مهم را از متن اپیزود استخراج میکند.
تحلیل این اپیزودتکمیل این اپیزود
اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازهای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی میشوند.
متن منتشرشده توسط پادکستر
توضیحات اپیزود
https://ganjoor.net/ferdousi/shahname/bizhan/sh1 شبی چون شبه روی شسته بقیر نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر دگرگونه آرایشی کرد ماه بسیچ گذر کرد بر پیشگاه شده تیره اندر سرای درنگ میان کرده باریک و دل کرده تنگ ز تاجش سه بهره شده لاژورد سپرده هوا را بزنگار و گرد سپاه شب تیره بر دشت و راغ یکی فرش گسترده از پرّ زاغ نموده ز هر سو بچشم اهرمن چو مار سیه باز کرده دهن چو پولاد زنگار خورده سپهر تو گفتی بقیر اندر اندود چهر هرآنگه که برزد یکی باد سرد چو زنگی برانگیخت ز انگشت گرد چنان گشت باغ و لب جویبار کجا موج خیزد ز دریای قار فرو ماند گردون گردان بجای شده سست خورشید را دست و پای سپهر اند آن چادر قیرگون تو گفتی شدستی بخواب اندرون جهان از دل خویشتن پر هراس جرس برکشیده نگهبان پاس نه آوای مرغ و نه هُرّای دد زمانه زبان بسته از نیک و بد نبد هیچ پیدا نشیب از فراز دلم تنگ شد زان شب دیریاز بدان تنگی اندر بجستم ز جای یکی مهربان بودم اندر سرای خروشیدم و خواستم زو چراغ برفت آن بت مهربانم ز باغ مرا گفت شمعت چه باید همی شب تیره خوبت بباید همی بدو گفتم ای بت نیم مرد خواب یکی شمع پیش آر چون آفتاب بنه پیشم و بزم را ساز کن بچنگ ار چنگ و می آغاز کن بیاورد شمع و بیامد بباغ برافروخت رخشنده شمع و چراغ می آورد و نار و ترنج و بهی زدوده یکی جام شاهنشهی مرا گفت برخیز و دل شاددار روان را ز درد و غم آزاد دار نگر تا که دل را نداری تباه ز اندیشه و داد فریاد خواه جهان چون گذاری همی بگذرد خردمند مردم چرا غم خورد گهی می گسارید و گه چنگ ساخت تو گفتی که هاروت نیرنگ ساخت دلم بر همه کام پیروز کرد که بر من شب تیره نوروز کرد بدان سرو بن گفتم ای ماهروی یکی داستان امشبم بازگوی که دل گیرد از مهر او فر و مهر بدو اندرون خیره ماند سپهر مرا مهربان یار بشنو چه گفت ازان پس که با کام گشتیم جفت بپیمای می تا یکی داستان بگویَمْت از گفتهٔ باستان پر از چاره و مهر و نیرنگ و جنگ همان از در مرد فرهنگ و سنگ بگفتم بیار ای بت خوب چهر بخوان داستان و بیفزای مهر ز نیک و بد چرخ ناسازگار که آرد بمردم ز هرگونه کار نگر تا نداری دل خویش تنگ بتابی ازو چند جویی درنگ نداند کسی راه و سامان اوی نه پیدا بود درد و درمان اوی پس آنگه بگفت ار ز من بشنوی بشعر آری از دفتر پهلوی همت گویم و هم پذیرم سپاس کنون بشنو ای جفت نیکیشناس
نظرها
هنوز نظری نوشته نشده.

