پادگرد
کاور نشست شاهنامه خوانی ۷۶ -کیخسرو۴۴
شاه پاد

نشست شاهنامه خوانی ۷۶ -کیخسرو۴۴

۶ مهر ۱۴۰۱ · 49 دقیقه

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

غمی شد دل ایرانیان را ز شاه همه خیره گشتند و گم کرده راه چو بشنید زال این سخن بردمید یکی باد سرد از جگر برکشید به ایرانیان گفت کاین رای نیست خرد را به مغز اندرش جای نیست که تا من ببستم کمر بر میان پرستنده‌ام پیش تخت کیان ز شاهان ندیدم کسی کاین بگفت چو او گفت ما را نباید نهفت نباید بدین بود همداستان که او هیچ راند چنین داستان مگر دیو با او هم‌آواز گشت که از راه یزدان سرش بازگشت فریدون و هوشنگ یزدان پرست نبردند هرگز بدین کار دست بگویم بدو من همه راستی گر آید به جان اندرون کاستی چنین یافت پاسخ ز ایرانیان کز این سان سخن کس نگفت از میان همه با توایم آنچه گویی به شاه مبادا که او گم کند رسم و راه شنید این سخن زال برپای خاست چنین گفت کای خسرو داد و راست ز پیر جهاندیده بشنو سخن چو کژ آورد رای پاسخ مکن که گفتار تلخست با راستی ببندد به تلخی در کاستی نشاید که آزار گیری ز من بر این راستی پیش این انجمن به توران زمین زادی از مادرت همانجا بد آرام و آبشخورت ز یک سو نبیرهٔ رد افراسیاب که جز جادوی را ندیدی به خواب چو کاووس دژخیم دیگر نیا پر از رنگ رخ دل پر از کیمیا ز خاور ورا بود تا باختر بزرگی و شاهی و تاج و کمر همی خواست کز آسمان بگذرد همه گردش اختران بشمرد بدان بر بسی پندها دادمش همین تلخ گفتار بگشادمش بسی پند بشنید و سودی نکرد از او بازگشتم پر از داغ و درد چو بر شد نگون اندر آمد به خاک ببخشود بر جانش یزدان پاک بیامد به یزدان شده ناسپاس سری پر ز گرد و دلی پرهراس تو رفتی و شمشیرزن صد هزار زره‌دار با گرزهٔ گاوسار چو شیر ژیان ساختی رزم را بیاراستی دشت خوارزم را ز پیش سپه تیز رفتی به جنگ پیاده شدی پس به جنگ پشنگ گر او را بدی بر تو بر دست‌یاب به ایران کشیدی رد افراسیاب زن و کودک خرد ایرانیان ببردی به کین کس نبستی میان ترا ایزد از دست او رسته کرد ببخشود و رای تو پیوسته کرد بکشتی کسی را که ز او بد هراس به دادار دارنده بد ناسپاس چو گفتم که هنگام آرام بود گه بخشش و پوشش و جام بود به ایران کنون کار دشوارتر فزونتر بدی دل پرآزارتر که تو برنوشتی ره ایزدی به کژی گذشتی و راه بدی از این بد نباشد تنت سودمند نیاید جهان‌آفرین را پسند گر این باشد ای شاه سامان تو نگردد کسی گرد پیمان تو پشیمانی آید ترا ز این سخن براندیش و فرمان دیوان مکن وگر نیز جویی چنین کار دیو ببرد ز تو فر کیهان خدیو بمانی پر از درد و دل پر گناه نخوانند از این پس ترا نیز شاه به یزدان پناه و به یزدان گرای که اویست بر نیک و بد رهنمای گر این پند من یک به یک نشنوی به آهرمن بدکنش بگروی بماندت درد و نماندت بخت نه اورنگ شاهی نه تاج و نه تخت خرد باد جان ترا رهنمای به پاکی بماناد مغزت به جای سخنهای دستان چو آمد به بن یلان برگشادند یکسر سخن که ما هم برآنیم کاین پیر گفت نباید در راستی را نهفت

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.