پادگرد
کاور بخش ۲۱ - جمشید (بخش ۲ - کشته شدن مرداس)
شاهنامه ی فردوسی، با خوانش شادروان اسماعیل قادرپناه

بخش ۲۱ - جمشید (بخش ۲ - کشته شدن مرداس)

۲۹ دی ۱۴۰۰ · 7 دقیقه

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

يكى مرد بود اندر آن روزگار/ز دشت سواران نيزه گذار گرانمايه هم شاه و هم نيک مرد/ز ترس جهاندار با باد سرد كه مرداس نام گرانمايه بود/به داد و دهش برترين پايه بود مر او را ز دوشيدنى چارپاى/ز هر يک هزار آمدندى بجاى همان گاو دوشا به فرمانبرى/همان تازى اسب گزيده مرى بز و ميش بد شيرور همچنين/به دوشيزگان داده بد پاک دين به شير آن كسى را كه بودى نياز/بدان خواسته دست بردى فراز پسر بد مر اين پاک دل را يكى/كش از مهر بهره نبود اندكى جهانجوى را نام ضحاک بود/دلير و سبكسار و ناپاک بود كجا بيوراسپش همى‌خواندند/چنين نام بر پهلوى راندند كجا بيور از پهلوانى شمار/بود بر زبان درى ده هزار ز اسپان تازى به زرين ستام/ورا بود بيور كه بردند نام شب و روز بودى دو بهره به زين/ز روى بزرگى نه از روى كين چنان بد كه ابليس روزى پگاه/بيامد به سان يكى نيک خواه دل مهتر از راه نيكى ببرد/جوان گوش گفتار او را سپرد بدو گفت پيمانت خواهم نخست/پس آنگه سخن برگشايم درست جوان نيک‌دل گشت فرمانش كرد/چنان چون بفرمود سوگند خورد كه راز تو با كس نگويم ز بن/ز تو بشنوم هر چه گویى سخن بدو گفت جز تو كسى كدخداى/چه بايد همى با تو اندر سراى چه بايد پدر كش پسر چون تو بود/يكى پندت از من ببايد شنود زمانه بر اين خواجه‌ی سالخورد/همى دير ماند تو اندر نورد بگير اين سر مايه‌ور جاه او/تو را زيبد اندر جهان گاه او بر اين گفته‌ی من چو دارى وفا/جهاندار باشى يكى پادشا چو ضحاک بشنيد انديشه كرد/ز خون پدر شد دلش پر ز درد به ابليس گفت اين سزاوار نيست/دگر گوى كاين از در كار نيست بدو گفت گر بگذرى زين سخن/بتابى ز سوگند و پيمان من بماند به گردنت سوگند و بند/شوى خوار و ماند پدرت ارجمند سر مرد تازى به دام آوريد/چنان شد كه فرمان او برگزيد بپرسيد كاين چاره با من بگوى/نتابم ز راى تو من هيچ روى بدو گفت من چاره سازم تو را/به خورشيد سر بر فرازم تو را مر آن پادشا را در اندر سراى/يكى بوستان بود بس دلگشاى گرانمايه شبگير بر خاستى/ز بهر پرستش بياراستى سر و تن بشستى نهفته به باغ/پرستنده با او ببردى چراغ بياورد وارونه ابليس بند/يكى ژرف چاهى به ره بر بكند پس ابليس وارونه آن ژرف چاه/به خاشاک پوشيد و بسترد راه سر تازيان مهتر نامجوى/شب آمد سوى باغ بنهاد روى به چاه اندر افتاد و بشكست پست/شد آن نيک‌دل مرد يزدان پرست به هر نيک و بد شاه آزاد مرد/به فرزند بر نازده باد سرد همى پروريدش به ناز و به رنج/بدو بود شاد و بدو داد گنج چنان بدگهر شوخ فرزند او/بگشت از ره داد و پيوند او به خون پدر گشت هم‌داستان/ز دانا شنيدم من اين داستان كه فرزند بد گر شود نرّه شير/به خون پدر هم نباشد دلير مگر در نهانش سخن ديگرست/پژوهنده را راز با مادرست فرومايه ضحاک بيدادگر/بدين چاره بگرفت جاى پدر به سر بر نهاد افسر تازيان/بر ايشان ببخشيد سود و زيان چو ابليس پيوسته ديد آن سخن/يكى بند بد را نو افگند بن بدو گفت گر سوى من تافتى/ز گيتى همه كام دل يافتى اگر همچنين نيز پيمان كنى/نپيچى ز گفتار و فرمان كنى جهان سر به سر پادشاهى تو راست/دد و مردم و مرغ و ماهى تو راست چو اين كرده شد ساز ديگر گرفت/يكى چاره كرد از شگفتى شگفت

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.