
بخش ۲۲ - جمشید (بخش ۳ - خوالیگری کردن ابلیس)
۴ بهمن ۱۴۰۰ · 6 دقیقه
شنیدن و نگهداشتن این اپیزود
پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحههای دیگر هم ادامه پیدا میکند.
برای خواندن و مرور دوباره
گفتوگو را به متن همراهت تبدیل کن
متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.
کتابخانه و بازخورد
برای شناخت بهتر پیش از شنیدن
این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است
در اپیزودهای بررسیشده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصلهای قابل پخش و پرسشهای مهم را از متن اپیزود استخراج میکند.
تحلیل این اپیزودتکمیل این اپیزود
اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازهای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی میشوند.
متن منتشرشده توسط پادکستر
توضیحات اپیزود
جوانى بر آراست از خویشتن/سخنگوى و بینا دل و رایزن همیدون به ضحاک بنهاد روى/نبودش به جز آفرین گفت و گوى بدو گفت اگر شاه را در خورم/یکى نامور پاک خوالیگرم چو بشنید ضحاک بنواختش/ز بهر خورش جایگه ساختش کلید خورش خانهی پادشا/بدو داد دستور فرمان روا فراوان نبود آن زمان پرورش/که کمتر بد از خوردنیها خورش ز هر گوشت از مرغ و از چارپاى/خورشگر بیاورد یک یک به جاى به خونش بپرورد بر سان شیر/بدان تا کند پادشا را دلیر سخن هر چه گویدش فرمان کند/به فرمان او دل گروگان کند خورش زردهی خایه دادش نخست/بدان داشتش یک زمان تندرست بخورد و بر او آفرین کرد سخت/مزه یافت خواندش ورا نیک بخت چنین گفت ابلیس نیرنگساز/که شادان زى اى شاه گردنفراز که فردات از آن گونه سازم خورش/کز او باشدت سر بسر پرورش برفت و همه شب سگالش گرفت/که فردا ز خوردن چه سازد شگفت خورشها ز کبک و تذرو سپید/بسازید و آمد دلى پر امید شه تازیان چون به نان دست برد/سر کم خرد مهر او را سپرد سیم روز خوان را به مرغ و بره/بیاراستش گونه گون یکسره به روز چهارم چو بنهاد خوان/خورش ساخت از پشت گاو جوان بدو اندرون زعفران و گلاب/همان سال خورده مى و مشک ناب چو ضحاک دست اندر آورد و خورد/شگفت آمدش زان هشیوار مرد بدو گفت بنگر که از آرزوى/چه خواهى بگو با من اى نیکخوى خورشگر بدو گفت کاى پادشا/همیشه بزى شاد و فرمان روا مرا دل سراسر پر از مهر تست/همه توشهی جانم از چهر تست یکى حاجتستم به نزدیک شاه/و گر چه مرا نیست این پایگاه که فرمان دهد تا سر کتف اوى/ببوسم بدو بر نهم چشم و روى چو ضحاک بشنید گفتار اوى/نهانى ندانست بازار اوى بدو گفت دارم من این کام تو/بلندى بگیرد از این نام تو بفرمود تا دیو چون جفت او/همى بوسه داد از بر سفت او ببوسید و شد بر زمین ناپدید/کس اندر جهان این شگفتى ندید دو مار سیه از دو کتفش برست/غمى گشت و از هر سوى چاره جست سرانجام ببرید هر دو ز کفت/سزد گر بمانى بدین در شگفت چو شاخ درخت آن دو مار سیاه/بر آمد دگر باره از کتف شاه پزشکان فرزانه گرد آمدند/همه یک به یک داستانها زدند ز هر گونه نیرنگها ساختند/مر آن درد را چاره نشناختند به سان پزشکى پس ابلیس تفت/به فرزانگى نزد ضحاک رفت بدو گفت کاین بودنى کار بود/بمان تا چه گردد نباید درود خورش ساز و آرامشان ده بخورد/نباید جز این چاره نیز کرد به جز مغز مردم مدهشان خورش/مگر خود بمیرند از این پرورش نگر تا که ابلیس از این گفت گوى/چه کرد و چه خواست اندرین جستجوى مگر تا یکى چاره سازد نهان/که پردخته گردد ز مردم جهان
نظرها
هنوز نظری نوشته نشده.
