پادگرد
کاور بخش ۲۵ - ضحاک (بخش ۲ - پدید آمدن قوم کرد)
شاهنامه ی فردوسی، با خوانش شادروان اسماعیل قادرپناه

بخش ۲۵ - ضحاک (بخش ۲ - پدید آمدن قوم کرد)

۱۹ خرداد ۱۴۰۴ · 4 دقیقه

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

چنان بد که هر شب دو مرد جوان/چه کهتر چه از تخمهٔ پهلوان خورشگر ببردی به ایوان شاه/همی ساختی راه درمان شاه بکشتی و مغزش بپرداختی/مر آن اژدها را خورش ساختی دو پاکیزه از گوهر پادشا/دو مرد گرانمایه و پارسا یکی نام ارمایل پاک‌دین/دگر نام گرمایل پیشبین چنان بد که بودند روزی به هم/سخن رفت هر گونه از بیش و کم ز بیدادگر شاه وز لشکرش/و زان رسم‌های بد اندر خورش یکی گفت ما را به خوالیگری/بباید بر شاه رفت آوری و زان پس یکی چاره‌ای ساختن/ز هر گونه اندیشه انداختن مگر زین دو تن را که ریزند خون/یکی را توان آوریدن برون برفتند و خوالیگری ساختند/خورش‌ها و اندازه بشناختند خورش خانهٔ پادشاه جهان/گرفت آن دو بیدار دل در نهان چو آمد به هنگام خون ریختن/به شیرین روان اندر آویختن از آن روزبانان مردم‌کُشان گرفته دو مرد جوان را کشان زنان پیش خوالیگران تاختند/ز بالا به روی اندر انداختند پر از درد خوالیگران را جگر/پر از خون دو دیده پر از کینه سر همی بنگرید این بدان آن بدین/ز کردار بیداد شاه زمین از آن دو یکی را بپرداختند/جز این چاره‌ای نیز نشناختند برون کرد مغز سر گوسفند/بیامیخت با مغز آن ارجمند یکی را به جان داد زنهار و گفت/نگر تا بیاری سر اندر نهفت نگر تا نباشی به آباد شهر/تو را از جهان دشت و کوه است بهر به جای سرش زان سری بی‌بها/خورش ساختند از پی اژدها از این گونه هر ماهیان سی جوان/از ایشان همی یافتندی روان چو گرد آمدی مرد از ایشان دویست/بر آن سان که نشناختندی که کیست خورشگر بدیشان بزی چند و میش/سپردی و صحرا نهادند پیش کنون کُرد از آن تخمه دارد نژاد/که ز آباد ناید به دل برش یاد پس آیین ضحاک وارونه‌خوی/چنان بد که چون می‌بدش آرزوی ز مردان جنگی یکی خواستی/بکشتی چو با دیو برخاستی کجا نامور دختری خوبروی/به پرده درون بود بی‌گفت‌گوی پرستنده کردیش بر پیش خویش/نه بر رسم دین و نه بر رسم کیش

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.