

بخش ۲۶ - ضحاک (بخش ۳ - خواب دیدن ضحاک)
۱۹ خرداد ۱۴۰۴ · 9 دقیقه
شنیدن و نگهداشتن این اپیزود
پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحههای دیگر هم ادامه پیدا میکند.
برای خواندن و مرور دوباره
گفتوگو را به متن همراهت تبدیل کن
متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.
کتابخانه و بازخورد
برای شناخت بهتر پیش از شنیدن
این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است
در اپیزودهای بررسیشده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصلهای قابل پخش و پرسشهای مهم را از متن اپیزود استخراج میکند.
تحلیل این اپیزودتکمیل این اپیزود
اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازهای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی میشوند.
متن منتشرشده توسط پادکستر
توضیحات اپیزود
چو از روزگارش چهل سال ماند/نگر تابه سر برش یزدان چه راند در ایوان شاهی شبی دیر یاز/به خواباندرون بود با ارنواز چنان دید کز کاخ شاهنشهان/سه جنگیپدید آمدی ناگهان دو مهتر یکی کهتر اندر میان/به بالایسرو و به فرّ کیان کمر بستن و رفتن شاهوار/به چنگاندرون گُرزهٔ گاوسار دمان پیش ضحاک رفتی به جنگ/نهادی بهگردن برش پالهنگ همی تاختی تا دماوند کوه/کشان و دواناز پس اندر گروه بپیچید ضحاک بیدادگر/بدرّیدش از هولگفتی جگر یکی بانگ بر زد به خواب اندرون/کهلرزان شد آن خانهٔ صدستون بجَستند خورشیدرویان ز جای/از آنغلغل نامور کدخدای چنین گفت ضحاک را ارنواز/که شاها چهبودت نگویی به راز که خفته به آرام در خان خویش/بر اینسان بترسیدی از جان خویش زمین هفت کشور به فرمان تو است/دد ودام و مردم به پیمان تو است به خورشیدرویان جهاندار گفت/که چونینشگفتی بشاید نهفت که گر از من این داستان بشنوید/شودتاندل از جان من ناامید به شاه گرانمایه گفت ارنواز/که بر مابباید گشادنت راز توانیم کردن مگر چارهای/که بیچارهاینیست پتیارهای سپهبد گشاد آن نهان از نهفت/همه خوابیک یک بدیشان بگفت چنین گفت با نامور ماهروی/که مگذاراین را ره چاره جوی نگین زمانه سر تخت تو است/جهان روشناز نامور بخت تو است تو داری جهان زیر انگشتری/دد و مردمو مرغ و دیو و پری ز هر کشوری گِرد کن مهتران/ازاخترشناسان و افسونگران سخن سربهسر موبدان را بگوی/پژوهش کنو راستی بازجوی نگه کن که هوش تو بر دست کیست/ز مردمشمار ار ز دیو و پریست چو دانسته شد چاره ساز آن زمان/بهخیره مترس از بد بدگمان شه پر منش را خوش آمد سخن/که آن سروسیمین برافگند بن جهان از شب تیره چون پرّ زاغ/همانگهسر از کوه بر زد چراغ تو گفتی که بر گنبد لاژورد/بگستردخورشید یاقوت زرد سپهبد به هر جا که بد موبدی/سخن دانو بیداردل بخردی ز کشور به نزدیک خویش آورید/بگفت آنجگرخسته خوابی که دید نهانی سخن کردشان آشکار/ز نیک و بد وگردش روزگار که بر من زمانه کی آید بسر/که راباشد این تاج و تخت و کمر گر این راز با من بباید گشاد/و گر سربه خواری بباید نهاد لب موبدان خشک و رخساره تر/زبان پر زگفتار با یکدگر که گر بودنی باز گوییم راست/به جانستپیکار و جان بیبهاست و گر نشنود بودنیها درست/بباید هماکنون ز جان دست شست سه روز اندر این کار شد روزگار/سخنکس نیارست کرد آشکار به روز چهارم برآشفت شاه/بر آنموبدان نماینده راه که گر زندهتان دار باید بسود/و گربودنیها بباید نمود همه موبدان سرفگنده نگون/پر از هولدل، دیدگان پر ز خون از آن نامداران بسیار هوش/یکی بودبینادل و تیزگوش خردمند و بیدار و زیرک به نام/کز آنموبدان او زدی پیش گام دلش تنگتر گشت و ناباک شد/گشادهزبان پیش ضحاک شد بدو گفت پردخته کن سر ز باد/که جزمرگ را کس ز مادر نزاد جهاندار پیش از تو بسیار بود/که تختمهی را سزاوار بود فراوان غم و شادمانی شمرد/برفت وجهان دیگری را سپرد اگر بارهٔ آهنینی به پای/سپهرت بسایدنمانی به جای کسی را بود زین سپس تخت تو/به خاکاندر آرد سر و بخت تو کجا نام او آفریدون بود/زمین راسپهری همایون بود هنوز آن سپهبد ز مادر نزاد/نیامد گهپرسش و سرد باد چو او زاید از مادر پرهنر/به ساندرختی شود بارور به مردی رسد بر کشد سر به ماه/کمرجوید و تاج و تخت و کلاه به بالا شود چون یکی سرو برز/به گردنبرآرد ز پولاد گُرز زند بر سرت گُرزهٔ گاوسار/بگیردت زارو ببنددت خوار بدو گفت ضحاک ناپاک دین/چرا بنددم ازمنش چیست کین دلاور بدو گفت گر بخردی/کسی بیبهانهنسازد بدی برآید به دست تو هوش پدرش/از آن دردگردد پر از کینه سرش یکی گاو برمایه خواهد بدن/جهانجوی رادایه خواهد بدن تبه گردد آن هم به دست تو بر/بدینکین کِشد گُرزهٔ گاوسر چو بشنید ضحاک بگشاد گوش/ز تخت اندرافتاد و زو رفت هوش گرانمایه از پیش تخت بلند/بتابید رویاز نهیب گزند چو آمد دل نامور باز جای/به تخت کیاناندر آورد پای نشان فریدون به گرد جهان/همی باز جستآشکار و نهان نه آرام بودش نه خواب و نه خورد/شدهروز روشن بر او لاژورد
نظرها
هنوز نظری نوشته نشده.





