

شنیدن و نگهداشتن این اپیزود
پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحههای دیگر هم ادامه پیدا میکند.
برای خواندن و مرور دوباره
گفتوگو را به متن همراهت تبدیل کن
متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.
کتابخانه و بازخورد
برای شناخت بهتر پیش از شنیدن
این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است
در اپیزودهای بررسیشده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصلهای قابل پخش و پرسشهای مهم را از متن اپیزود استخراج میکند.
تحلیل این اپیزودتکمیل این اپیزود
اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازهای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی میشوند.
متن منتشرشده توسط پادکستر
توضیحات اپیزود
"این کتاب دربارهی دختریه به اسم "دِلسی" که با مامان بزرگش زندگی میکنه و هر تابستون منتظر میمونه که دوست صمیمیش برای تعطیلات تابستونی بیاد پیششون ولی اگه دوستش دیگه مثل قبلنا نباشه چی؟" . . . بذارید یه داستان از خودم بهتون بگم: وقتی با خانوادهام اومدیم تهران برای زندگی، من و خواهرم ۷ سالمون بود و هیچ کدوم از دوستها، دخترخالهها و آشناهامون تهران نبودن پس باید دوباره دوست پیدا میکردیم. خونه جدیدمون توی یه مجتمع بود و یه گروه دختر بود اونجا که یه رئیس داشت و بقیه نوچش بودن به غیر از یک نفر به اسم نیوشا. من و خواهرم میخواستیم باهاشون دوست بشیم ولی اون دختر رئیسه خیلی اذیتمون میکرد، مسخرمون میکرد و فقط نیوشا بود که ازمون دفاع میکرد، فکر میکردم به هر قیمتی شده باید باهاشون دوست بشیم برای همین حتی اگه اذیت میکرد توهین میکرد یا ... چیزی نمیگفتیم و دوباره فردا میرفتیم باهاشون بازی کنیم. چند سال بعد که از اینکه از اونجا اسباب کشی کرده بودیم، دلمون میخواست نیوشا رو ببینیم و وقتی با مامانمون رفتیم اونجا، دختر رئیسه و نوچههاش بودن ولی نیوشا رفته بود. همدیگه رو میشناختیم برای همین گفتیم قایم موشک بازی کنیم ولی وقتی ما قایم شده بودیم فهمیدم که اون وسطا پیچوندن و رفتن، ما هم برگشتیم بدون اینکه بازی تموم بشه، میدونید از همون اول هم قضیه همین بود، هیچ وقت دوست نبودیم و هیچ وقت هم ارزشش رو نداشتن. نیوشا جونم نتونستیم پیدات کنیم ولی میخواستم وقتی دیدمت بغلت کنم و بگم مرسی که انقدر خوبی، نیوشا از هممون بزرگتر بود و واقعا هم بزرگ بود.
نظرها
هنوز نظری نوشته نشده.

